بازگشت سپهدار از هوادارى دولت
جنگ سوم مهرماه كه با شكست دولتيان بپايان رسيد دوره ديگرى در تاريخ جنگهاى تبريز باز كرد : مردم از ترس درآمده اين دانستند كه يكشهرى چون درفش مردانگى برافراشت دست يافتن به آنجا كار بس دشوارى مىباشد . هواداران دولت نوميد شدند . نام عين الدوله خوار گرديد . سپاه ماكو همچون ديگر سپاهها بشمار رفت . مردم دوچى بستوه آمده بگله برخاستند ترانههاى ريشخندآميزى به زبانها افتاد و بچگان بر سر كوچهها خواندند :
« اردوى ماكو دوشو بدى لنگه * اهل دوچى گلو بدى تنگه »
در همين زمانهاست كه سپهدار پ 243 باقر خان سالار نيز از هوادارى دولت بيزارى جسته با دستههاى خود از كنار تبريز باز گشت . هم خواهيم ديد كه مجاهدان كه تا اينهنگام بيش از همه بجلوگيرى مىپرداختند از اين زمان عنوان تاختن گرفته و بيك رشته فيروزيهاى پياپى رسيدند .
روز آدينه كه آن جنگ بزرگ رويداد شب شنبه باز از سنگرها آواز تفنگ شنيده مىشد . روز شنبه هنگام نيمروز بار ديگر جنگ آغاز و دولتيان از مارالان و سر خيابان ، و از اينسو از راه پل آجى بازار رزم را گرم ساختند ، و خود شگفت مينمود كه پس از آن غوغاى ديروز بار ديگر بزورآزمايى پردازند تا غروب هنگامه برپا و غرش توپ و آواى تفنگ در كار بود تا آرام گرديد .
روز يكشنبه پنجم مهر با آنكه روز يكم رمضان و مردم شهر و بسيارى از دولتيان روزه ميگرفتند ، باز از نيمروز بتاخت و جنگ برخاستند .
شنيدنيست كه در اين هنگام كه رمضان رسيده بود همانا رحيم خان از حاجى ميرزا حسن پرسيده كه روزه بگيرد يا نه ، و نماز را درست بخواند يا كوتاهتر ، و حاجى ميرزا حسن با خط خود پاسخى نوشته كه چون در دست ماست همان را در پايين ميآوريم :
« جناب سردار نصرت مدتى است در شهر تبريز است بايد نمازش را تمام كند و »