تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 765

مساهمون:

ص٧٦٥
ديدم . حسين خان بيش از نه فشنگ در كمربند خود نميداشت ، يكى از يارانش گفت : « خان ! با نه فشنگ بجنگ ميروى ؟ ! » پاسخ داد : « مگر من بيش از نه تن خواهم كشت ! » پشت سر ايشان اسد آقا سوار اسب سفيد قشنگى مىآمد . نامش را شنيده و خودش را نديده بودم . در شگفت شدم كه جوانى با اين سال كم داراى آن آوازه گرديده . در اين جنگها بود كه شاطر محمد حسين برادر مشهدى محمد صادق كه بدليرى شناخته شده و از سردستگان بشمار ميرفت كشته گرديد . بارى چنان كه گفتيم روز پنجشنبه نزديك نيمروز ناگهان دولتيان از سر خيابان و از بازار و از مغازه‌هاى مجيد الملك و از چند راهى كه بامير خيز مىرفت پيش آمده غوغاى سختى برپا كردند . نيز توپها را از دامنه كوه سرخاب بغرش آورده آتش بر سر شهر بارانيدند . يك تاخت ناگهانى و بس بيمناكى بود شايد مىپنداشتند مجاهدان در سوى قراملك سرگرمند و در شهر چندان نيرويى نيست و ميخواستند مگر كارى پيش برند ، يا خواستشان اين بود كه مجاهدان را ببازگشت از جلو قراملك وادارند . هرچه بود سخت بيباكانه مىكوشيدند . ستار خان و باقر خان ايستادگى نموده و جلو تاخت را گرفتند . از اينسو هم توپها غريدن گرفت . تا غروب جنگ برپا بود و آنزمان فرو نشست . از مجاهدان چند تن كشته شده و چند تن زخم برداشتند . از دولتيان بيشتر از اينان كشته و زخمى شدند .

به خاك سپردن مسيو چليتو

روزهاى آدينه و شنبه جنگى برنخاست . شب يكشنبه جنگهاى سختى در سوى خيابان ميرفت . دربارى اردبيلى مىنويسد : « از صداى توپ و تفنگ تا صبح نتوانستيم بخوابيم . محشر غريبى راه انداخته بودند . تا دميده صبح صداى تفنگ مىآمد » . مينويسد : « راه باغميشه را مجاهدان سد نموده تردد احدى ممكن نيست . جمعى از اهل شهر بباغ آمده‌اند . شاهزاده ، جواد خان حاجى خواجه‌لو را بباغميشه مأمور فرمود هرطور است راه مترددين باز و موانع را از پيش بردارد » . در اين روزها گفتگو از بازگشت سپاه ماكو مىرفت ، كه اقبال السلطنه با دستور محمد عليميرزا دوباره نيرو به آنها افزوده و باز گردانيده ، و آنها همچنان ديه‌ها را آتش ميزنند و پيش ميآيند . نيز در اين روزها نان كمياب گرديده بخاندانهايى سخت ميگذشت . روز دوشنبه سىام شهريور ( 24 شعبان ) داستانهايى در كار رخ دادن مىبود . از يكسو در سوى پل سنگى سواران ( همان سواران حاجى خواجه‌لو گويا ) پيش آمد با خيابانيان جنگى ميرفت كه سه ساعت كمابيش برپا ميبود ، تا سواران نوميد شده بازگشتند ، و از دو سو كسان بسيار كشته شدند . از يكسو امروز عين الدوله به شهر التماتوم چهل و هشت ساعته فرستاده و كسانى را نيز بباغ خواسته بود كه با زبان پندهايى دهد ، كه داستان آن را خواهيم نوشت .