تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 764

مساهمون:

ص٧٦٤
ستار خان بارها پيام پندآميز فرستاده بود ، و يك بار نيز كسانى از قراملك به شهر آمدند و گفتگو رفت و نتيجه‌اى نداد . ولى چون شكست سپاه ماكو پيش آمد ، و پس از آن شهريان بدليرى افزودند ، و از آنسو دولتيان خاموش مىبودند ، ستار خان بهتر دانست كه با جنگ قراملك را از پيش بردارند . اين بود روز سه‌شنبه بيست و چهارم شهريور ( 18 شعبان ) هنگام پسين دسته‌هايى از مجاهدان ناگهان آهنگ آنجا كردند . قراملكيان دليرانه ايستادگى نمودند و جنگ سختى درگرفت . باغها و كشتزارها كه بدرازى نيمفرسخ كمابيش ميانه شهر و آن آبادى نهاده پر از آتش گرديده از هر سو گلوله آمد و شد ميكرد . هنگام غروب جنگ فرونشسته مجاهدان بازگرديدند . فردا بيست و پنجم شهريور ( 19 شعبان ) از نيمروز دوباره مجاهدان رو بقراملك آوردند . سركرده اين جنگها حسين خان ، و چهارصد و پانصد تن از مجاهدان با او ميبودند . بار ديگر جنگ سختى آغاز شده مجاهدان به جوى گودى كه آب آجى را بقراملك مىرساند و اين هنگام خشك ميبود درآمده به پيشرفت پرداختند . از آنسوى قراملكيان بيباكانه بجلوگيرى برخاستند . گلوله بفراوانى ميريخت و غرش توپ پياپى شنيده ميشد . پيداست كه بزنان و بچگان روز سختى ميبود : قراملكيان بيش از اندازه دليرى مينمودند ولى مجاهدان بيباكانه پيش رفتند تا خود را بنزديك آبادى رسانيدند ، و چون روز به آخر مى - رسيد حسين خان دسته‌هايى را بپاسبانى گزارده بازگشت . امروز از عباس دليريهاى شگفتى رخداد . قراملكيان داستانها ازو مىگفتند . امروز او بامدادان سوار اسب شده از بيراهه آهنگ باسمنج مىكند كه از عين الدوله توپ و سپاه بخواهد ، ولى در نيمه راه آواز شليك توپ را شنيده بازمىگردد ، و هنگامى ميرسد كه مجاهدان خود را بخرمنگاه قراملك رسانيده بودند و او بيدرنگ به كار پرداخته خود را به پشت ديوارى مىرساند ، و از آنجا يكتنه به تيراندازى مىپردازد و جلو مجاهدان را مىگيرد . روز پنجشنبه باز مجاهدان بجنگ قراملك شتافتند . ولى چون كسانى از آنجا براى گفتگو نزد ستار خان آمده بودند ، و از آنسوى از يكساعت به نيمروز در خود شهر جنگ و تاخت آغاز شد اينست جنگ قراملك را ناانجام گزارده بازگشتند . در اين سه روزه جنگ با قراملك چون بيشتر مجاهدان از حكماوار ميگذشتند من بتماشا مىايستادم ، و از اينكه آنانرا ميديدم دلير و مردانه دسته‌دسته آمده ميگذشتند گاهى شاد مىشدم كه از ايران از ميان بازاريان و برزگران چنين مردان شيردلى برميخيزد و گاهى غمگين ميگرديدم كه اين دليها در راه برادركشى به كار ميرود . به ياد ميدارم روز دوم بر سر كوچه ايستاده بودم حسينخان با دسته‌اى پياده رسيد از رخسار مردانه آن جوان و از سنگينى و استوارى او شادمان گرديدم و افسوس كه همان يك بار بود كه او را