تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 762

مساهمون:

ص٧٦٢
بنارين قلعه اردبيل فرستادند كه چندى در آنجا بود تارها گرديده بازگشت . در اين ميان عباس نامى از ميان خود متشرعان كه او نيز جوان تناور و بلندبالا ولى سياه‌چهره مىبود بلوتيگرى پرداخته و چون او نيز روزى بزنى دست دراز كرد با همه خويشى با ما كه مادرش دختر عموى پدرم ميبود او را نيز از كوى بيرون كردند . در اين زمان ستار خان از شهر گريزان و در بيرونها نهان ميزيست . عباس و يوسف هر دو نزد او رفته شاگرديش را پذيرفتند و او اينان را همراه گردانيده گريزان و نهان از بيراهه روانه مشهد گرديدند تا پس از چندى بازگشتند . پس از بازگشت از اين سفر بود كه ستار خان از لوتيگرى دست كشيده در شهر بخريد و فروش اسب پرداخت . همچنين يوسف و عباس هردو پى كار رفتند . عباس بر سر ديه‌هاى يكى از بازرگانان توانگر ميرفت و خانه و زندگى خوبى آراسته و رفتارش هم نيكو شده بود . در همين زمانهاست كه او داستان سفر خودشان را به من كه نويسنده اين كتابم بازگفته . اينها پيش از جنبش مشروطه ميبود . سپس در زمان مشروطه در آن هنگام كه ستار خان از باسمنج برگشته با دوچى جنگ آغاز كرد عباس در ديه ميبود . ستار خان او را خواسته و چون دليرى و بيباكى او را مىشناخت همراه خود نگهداشت ، يوسف نيز به نزد او آمد و شد ميكرد . ليكن پس از يك ماه يا بيشتر عباس به هكماوار آمده ديگر نزد ستار خان برنگشت . يكروز هم پيش حاجى مير محسن آقا كه پس از پدرم جانشين او ميبود آمده چنين گفت : از ستار خان توپ و تفنگ و پول گرفته ما نيز در اينجا سنگر بسته و تفنگچى گرد آوريم ، ولى چون كار را استوار كرديم دهن توپ را بسوى شهر برگردانيم . حاج ميرمحسن آقا با آنكه هوادار دولت مىبود به آن پيشنهاد خرسندى نداده گفت : مردم زير پا لگدمال شوند . عباس چون نوميد شد پس از چند روزى بقراملك رفته بدشمنان مشروطه پيوست . نيز كسان ديگرى از هكماوار به آنجا رفتند . از اينسو يوسف رفتن آنان را بسود خود دانسته به سراسر كوى چيره گرديد و دسته‌اى تفنگچى پديد آورد . چيزى كه هست عباس پرواى او را نداشت و هرچند روز يك بار به تنهايى يا همراه يكى دو تن به هكماوار آمده و گرديده بازميگشت ، و اين چيزى بود كه خشم يوسف را فزونتر و دشمنى ميانه قراملك و شهر را سخت‌تر ميگردانيد . باز يكروز عباس همراه يكسوار قره‌داغى به هكماوار آمده بيباكانه گردش ميكرد كه ناگهان در ميدان به يوسف و دسته او برخورد . اينان بيدرنگ مسجد را سنگر كردند ، و عباس و آن قره‌داغى خود را به پشت درخت نارونى كشيدند كه بيك چشم زدن از آنسو يكى از تفنگچيان يوسف و از اينسو يك عطار بيگناه گلوله خورده به خون غلطيدند . در اين هنگام من در گوشه‌اى از ميدان ايستاده و اين جنگ و شليك را تماشا ميكردم و ديدم همين كه شليك پايان يافت عباس و آن سواره آرام و آهسته راه خود را گرفته بازگشتند ، و با اين كارى كه كرده بودند نگريخته بلكه به خانه عباس رفته چند ساعتى درنگ كردند و يوسف چون اندازه دليرى و بيباكى او را ميدانست تفنگچى بسرش نفرستاد .