« شما توى اطاق نشسته دست به روى دست گذاشتهايد چه بايد كرد اگر اردوى ماكو » « را يكنفر مأمور گذاشته بوديد ميان آنها بود ابدا مراجعت نميكردند برنميگشتند حالا » « هم با تلگراف اقدامات از طرف من شده است ولى در محل شما هستيد بايد دست و » « پا بكنيد و بهر شكليست آنها را مراجعت بدهيد امروز هم با آن صورتى كه » « ديروز سپهسالار اعظم داده فشنگ و تفنگ و گلوله و توپ با صد نفر سوار » « فرستاده شد باز هم اگر استمداد ميخواهيد اطلاع بدهيد تكليف آخرى است » « كه نوشتم . »
قراملك و همكاوار
از قراملك بارها نام بردهايم . اين آبادى در غرب تبريز نهاده و با آنكه كويى از شهر بشمار است باغها و زمينهاى بسيارى آن را از شهر جدا مىكند . مردم اينجا بيشتر با گندمكارى و باغبانى و گلهدارى زيند و كسان مهماننوازى باشند و هميشه جوانان دلير ميان ايشان فراوانست .
اينكه اينان هواخواه دولت درآمدند از روى بستگى بوده كه بحاج ميرزا حسن مجتهد مىداشتند چنان كه گفتيم او چون از تهران بازميگشت روى دوش خود بشهرش آوردند . سپس هم كه اسلاميه برپا شد قراملكيان باز هوادارى كرده هشت تن از دليران بنام را با تفنگ و ابزار جنگ همراه آخوند كوى بدوچى فرستادند كه تا ديرى در آنجا ميبودند و در جنگها شركت ميكردند . ليكن چون كار جنگ بدرازى كشيد و اينان نتوانستند از باغ و كشتزار خود دور باشند از بيراهه بقراملك بازگشتند و با تنهايى و دسترس نداشتن بدوچى همچنان با مشروطهخواهان دشمنى مىنمودند .
در اين ميان پيشآمدهايى در هكماوار كه كوى ديگرى در غرب شهر مىباشد ( كويى كه ما در آنجا مىنشستيم ) رو ميداد كه بايد آنها را هم باز نماييم ، و اگر ريشه داستان را بخواهيم بايد از چند سال پيش آغاز كنيم . همكاوار هزار و دويست خانه كمابيش دارد ، و از ديرزمان در اين كوى كشاكش شيخى و متشرع در كار ميبوده و چهبسا زدوخورد نيز رو ميداده .
در چند سال پيشتر نيز يك كشاكشى رخ داده بود كه كينه آن از ميان نرفته ، و اينهنگام در پيشآمدها كارگر ميافتاد . چگونگى آنكه حاجى محمود نامى كه سردسته شيخيان مىبود خواهرزادگانى ميداشت و يكى از آنان يوسف نام كه جوان تناور و سفيدرويى مىبود ، لوتيگرى آغاز كرده بود . يكروزى اين يوسف دست بسوى زنى از متشرعان يازيده بود . متشرعان شوريدند و باز كشاكش برپا گرديد و چون خاندان ما از چند پشت در اين كويها پيشوايى ميداشت خواه و ناخواه پاى پدر من و حاجى مير محسن آقا ( از خويشان نزديك پدرم ) بميان آمد و چون ثقة الاسلام از دسته شيخى هوادارى مىنمود حاجى ميرزا حسن نيز از اين دسته هوادارى كرد . به محمد عليميرزا كه آنسال را بتهران رفته بود تلگرافها فرستادند و پس از چند زمانى نتيجه آن شد كه يوسف را