تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 672

مساهمون:

ص٦٧٢
همين كه محمد عليميرزا در تهران مجلس را برانداخت با دستور او در شهرها حكمرانان دست گشادند و انجمنها را بستند ، و قانون را از ميان برداشتند ، بآزاديخواهان آزارها رسانيدند ، دوباره چوب و فلك را به كار انداختند ، دستگاه خودكامگى درچيدند در هيچ شهرى ايستادگى از آزاديخواهان ديده نشد ، مگر در رشت كه اندك جنگى نيز رفت و ما داستان آن را در كتاب آبى چنين مييابيم : « روز 24 ژون آگاهى از كودتاى شاه رسيد ( پس از گذشتن سه روز از تاريخ كودتا ) . نگهبانان در جلو خانه حكمران گزارده سه توپى هم در چند جا برگماردند . روز 27 دستور داده شد مردم بازارها را بگشايند . ولى كسى گوش نداد . حكمران يك دسته سرباز فرستاد كه ناچارشان گردانند و اين بود جنگى رخ داد كه سه تن كشته گرديد و چهارده تن زخمى شدند . روز 29 بازارها باز شده آرامش برپا گرديد » . شگفت‌تر آنكه حكمران گيلان در آن هنگام ظهير الدوله مىبوده كه از هواداران مشروطه بشمار ميرفت ، و اين رفتار ازو بيوسيده نميشد . به نوشته براون يك كشتى جنگى روسى به - بندر انزلى آمده بحكمران آگاهى داد كه اگر انجمن و آزاديخواهى را برنچيند او خود به كار پرداخته خواهد برچيد ، و بدينسان ظهير الدوله را ناچار گردانيد . اسپهان و شيراز كه با انگيزش ظل السلطان آن تلگرافها را ميفرستادند و آن نويدها را ميدادند ، كمترين ايستادگى از خود ننمودند . و همان ظل السلطان بيش از اين نكرد كه دست بدامن دولت‌هاى همسايه زده براى جان و داراك خود زينهار خواست . در شهرهاى آذربايجان نيز جز از تبريز همين حال رفت . در همه‌جا حكمرانان انجمنها را بستند و بآزاديخواهان سخت گرفتند ، برتر از همه داستان اردبيل مىبود . در آنجا امير معزز گروسى بدژخوييهايى برخاسته نام زشتى از خود در تاريخ گزاشت « 1 » . ميرزا محسن پسر ميرزا هادى امام كه جوانى آزاديخواه مىبود دستور داد بينى او را سوراخ كرده ريسمان گذرانيدند و همچون شتر با اين مهار در بازارش گردانيدند . سپس او را به چوب بسته چندان زدند كه پس از دو روز بدرود زندگى گفت . ملا اماموردى مشگينى يكى از ملايان غيرتمند و مشروطه‌خواه آذربايجان ميبود در روزهايى كه دار الشورى از شهرها ياورى ميخواست و در تبريز آن جوش و خروش ميرفت ، اين مرد كه به شهر آمده بود نويد داد كه بمشگين رود و از سواران قره‌داغ بياورى آورد و آهنگ آنجا كرد . ولى چون آگاهى از بمباران مجلس رسيد كسانى ، بشيرينكارى در پيش دولتيان ، آن مرد غيرتمند را دستگير كردند و با دستور امير معزز باردبيل آوردند ، و در اينجا با يك رسوايى كه كمتر ديده شود در بازارها گردانيده ، سپس در نارين قلعه در پشت‌بام بدارش زدند . بدينسان دو داستان دلگداز يكى پس از ديگرى رخداد .
هامش
( 1 ) اين امير معزز پدر سرتيپ بايندر است كه در پيشامد شهريور 1320 در جنوب مردانگيها از خود نمود و كشته گرديد . در تاريخ نام نيك پسر و نام زشت پدر هر دو خواهد ماند .