خوددارى نتوانسته با آواز بلند گفتار آغاز كرد . در اين زمينه : « در ايران يگانه اداره بسامان قزاقخانه را مىشناختيم . آيا چه رواست از چنان اداره اين بيسامانيها ديده شود ؟ ! .
ما را بفرمان شاه دستگير كردهايد و بباغ شاه خواهيد برد و ما نميدانيم شاه ما را خواهد كشت يا خواهد بخشيد . هرچه هست باشد . اين دشنامهاى بيشرمانه براى چيست ؟ » اين گفتار را كه با آواز بلند ميخواند و پاره سركردگان نيز بشنيدن آن آمدند نيك هناييد و قزاقان را از پيرامون ما دور كردند و پاسبان گمارده سپردند كسى را نزديك نگزارند . نيز كسانى آمده زخم سر ميرزا جهانگير خان را كه همچنان خون مىآمد بستند و مهربانيها كرده چايى و سيغار آوردند . ساعتهايى بدينسان گذشت و يكساعت بغروب مانده آمدند كه برخيزيد شما را بباغ شاه ببريم . چون برخاستيم ما را آوردند بميان قزاقخانه در آنجا توپهايى نهاده بودند و ماها را دو تن دو تن بر روى آنها سوار كردند و زنجيرهاى گردنهامان را به آنها بستند .
قزاقان ميگفتند : با اين توپهاست كه مجلس را ويران كرديم و شما را نيز دم اينها خواهيم گذاشت . در اينميان كه ميخواستند ما را روانه گردانند يك سركرده روسى رسيده و آنحال را ديده برآشفت و دستور داد كه ما را از روى توپ پايين بياورند . با دستور او ما را بيكدسته قزاق سواره سپردند و روانه كردند . از خيابانها كه ميگذشتيم مردم دشنام ميدادند ، خيو ميانداختند ، خاكروبه ميريختند . چون بجلو باغشاه رسيديم يكى از سربازان سيلاخورى با قمه زخمى بر پيشانى برادرم زد كه خون روان گرديد .
در باغشاه ما را بچادرى رسانيدند كه كسان بسيارى ( از پيروان آقايان بهبهانى و طباطبايى و ديگران ) در آنجا ميبودند . ما نيز در ميان ايشان جا گرفتيم . ولى هيچكس با ديگرى سخن نميگفت و هر يكى به خود فرو رفته بيم جان خويش را مىداشت . پس از ديرى كه هوا تاريك شده بود كسى آمده ملك المتكلمين و ميرزا جهانگير خان و برادرم قاضى را جدا كرده برد . بيگمان بوديم كه براى كشتن مىبرند و همگى اندوهگين گرديديم .
ولى سه ربع نگذشت كه هر سه را بازگردانيدند . آنكس كه ايشانرا باز آورد بقزاقان چنين گفت : فرمانده تيپ ميفرمايد اينها كه گرفتار شدهاند در اينجا در امان من هستند كسى نبايد بايشان آزار برساند ، بلكه بايد پذيرايى از ايشان كنيد و نگهدارى نماييد نيز ميفرمايند كار اين سه كس جداست و با ديگران يك جا نباشند . اين پيام بسيار بجا افتاد .
زيرا پيش از آن قزاقان دشنام و آزار دريغ نميداشتند ولى اين زمان بمهربانى پرداختند و توتون و كاغذ سيغار آورده به همه ما بخش كردند . ملك و ميرزا جهانگير خان و برادرم قاضى را كه دور تر از ما جداگانه نگهداشته بودند من دلم به حال برادرم با آن زخم ميسوخت . از سركردهاى كه پاسبان ما ميبود خواهش كردم بگزارد نزد او رفته زخمش را ببندم و چون آنجا رفتيم سيغارى پيچيده و آتش زده ببرادرم دادم ، براى زخمش هم كه خون همچنان مىآمد پيراهن دراز عربى كه دربر داشت از دامن آن پاره كرده اندى را سوزانيده بر روى زخم نهاده و اند ديگرى را دستمال كرده زخم را با آن بستم .
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 651
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٦٥١