به آنان درآميخته خود را بمجلس رسانيدم . در اينجا همراه برادرم و ديگران مىبودم تا جنگ آغاز شد ، و چون آقايان بهبهانى و ديگران از آنجا بيرون ميرفتند همه از دنبال ايشان بيرون رفتيم . در پارك امين الدوله ما را كه ملك المتكلمين و ميرزا جهانگير خان و برادرم قاضى و آقا محمد على پسر ملك و من مىبوديم بيك بالاخانه برده در آن جا نشيمن دادند . امين الدوله نزد ما آمده مهربانى كرد ليكن بهبهانى او را نزد خود خواست و چون رفت و بازگشت چنين گفت : آقا ميفرمايد چون شاه اين چند كس را سخت دنبال مىكند و مردم ديدند كه اينان به اين خانه درآمدند چه بسا كه خبر بدهند و پى دستگيريشان بيايند ، بهتر است ايشان را جاى ديگرى بفرستيد . امين الدوله اين را گفت و ما را از آنجا پايين آورده بنوكرى سپرد كه بجاى ديگر برساند . نوكر ما را تا دم درآورده در آنجا عمارت نيمهسازى را در آن سوى خيابان نشان داد كه جاى ايمنى مىباشد . اين گفته خويشتن بازگشت و در را به روى ما بست . ما چون گمان ديگرى نمىبرديم آهنگ عمارت نيمهساز نموديم . ولى چون آنجا رسيديم ديديم همهجاى آن باز است . چنان كه رهگذريان همگى ما را ميديدند . در آنجا دانستيم كه خواست امين الدوله بيرون كردن ما بوده .
خانه سيد حسن مدير حبل المتين تهران در آن نزديكى مىبود . كسى از دنبال او فرستاديم و او چون آمد ما را در آن حال ديد سخت غمگين گرديد ، و ما را همراه برداشته به خانه خود برد . در آنجا كه اندك ايمنى پيدا كرديم ملك و ميرزا جهانگير و برادرم بچارهجويى پرداختند . يكى مىگفت : بسفارت انگليس برويم . برادرم خرسندى نداده گفت : من زير بيرق بيگانه نميروم . پس از گفتگوى بسيار چنين نهادند تا فرورفتن آفتاب در آنجا درنگ نمايند و چون آفتاب فرو رود و تاريكى پيش آيد تنها تنها بيرون رفته و از خندق گذشته از بيراهه خود را به عبد العظيم برسانند و در آنجا بست نشينند . پس از اين نهش اندكى آرام گرفتيم . ولى چيزى نگذشت كه ناگهان هياهويى در بيرون برخاست و آگاهى آوردند كه قزاقان گرد خانه را فراگرفتهاند . برادرم و ملك و ميرزا جهانگير هر سه گفتند : قزاقان براى گرفتن ما آمدهاند روا نيست به خانه بريزند و دست و پاى زنان و بچگان را بلرزانند . اين گفته همگى برخاستند و با پاى خود از خانه بيرون شتافتند . سركرده قزاقان امير پنجه قاسم آقا مىبود . دستور داد ملك و ميرزا جهانگير خان و برادرم را هر يكى را يك قزاق به ترك اسب خود برگيرد . بايشان هيچگونه آزار نرسانيدند ، ولى من و آقا محمد على را با حاجى محمد تقى بنكدار كه او را هم از جاى ديگر گرفته و همراه آورده بودند به پيادگانى از نوكران دربارى كه همراه مىبودند سپرد و اينان نخست رختهاى ما را كنده و كفشها را از پايهايمان درآوردند و لخت و پابرهنه جلو خود انداختند .
قزاقان با آن سه تن از پيش و ما با اين دسته از پشت سر ايشان راه افتاديم . در جلو سفارت يكدسته ارمنى و اروپايى ايستاده بودند . ميرزا جهانگير خان ايشان را ديده خواست گفتارى راند ، ولى همين كه آواز برداشت : « ما آزاديخواهانيم . . . »
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 649
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٦٤٩