و پاى ما را شستند . بادزن آورده باد زدند . نان و چايى آوردند . قاسم آقا آنچه مهربانى بود دريغ نميداشت ، چون اندكى بياسوديم بقزاقان دستور داد هرچه درشكه از اينجاها مىگذرد جلو در بياورند تا آقايان را هر دو سه كس كه خانههاشان نزديك مىباشد در يك درشكه نشانده بخانههاشان بفرستيم . قزاقان پى فرمان رفتند . ولى مردى در آنجا كه گويم گماشته نظميه بوده رو بقاسم آقا كرده چنين گفت : نمىتوانيم آقايان را بخانههاشان بفرستيم من بايد تلفون به باغشاه كرده دستور خواهم . اين گفته بيرون رفت . پس از ديرى درشكهها دم در ايستاده بودند . ولى آن مرد بازگشته آگاهى آورد كه بايد آقايان را بباغشاه ببريم . قاسم آقا سخت ناخشنود گرديده ولى ايستادگى نتوانست . ما را در درشكهها نشانده راه باغشاه را پيش گرفتند . در ميان راه مردم بتماشا ايستاده بودند و كسانى آنچه ناشايست بود دريغ نميگفتند با اينحال بدر باغشاه رسيديم . در آنجا بود كه هنگامه سومى برپا گرديد . سربازان سيلاخورى و توپچيان و سوارگان قرهداغى و جلوداران و ديگر نانخواران دربارى و مردم بيسروپا در آنجا گرد آمده و فرصت يافته هركس را از آزاديخواهان كه مىآوردند كينه دو ساله را از او باز ميجستند . همين كه ما از درشكهها پياده شديم بيكبار گرد ما را فرو گرفتند هر يكى از ما گريبانش در دست صد تن افتاد . جاى خرسنديست كه به يكديگر فرصت نميدادند و ما را از دست همديگر مىربودند . و گرنه بيكچشم زدن نابود ميشديم در اينجا هم حشمة الدوله بفرياد ما رسيد . زيرا او در آن نزديكى مىبوده و همين كه ما را در دست اينان مىبيند بباغ بازگشته داد مىزند و ديگران را به يارى خود ميخواند . در سختى بيچارگى و گرفتارى بود كه يكدسته از بزرگان دربارى بيرون ريخته ما را از دست آنان رهانيدند و با يك حالى كه به گفتن نيايد بدرون باغ رسانيدند . در آنجا هركسى را بجايى بردند و بند نمودند . مرا هم بچادرى بردند كه ابو الحسن ميرزاى شيخ الرييس و شيخ مهدى پسر شيخ فضل اللّه در آنجا مىبودند . شيخ الرييس را زنجير درازى به گردن زده و سر آن را بدرختى بسته بودند . سه تن در آنچادر بسر مىبرديم .
سرگذشت ميرزا جهانگير خان و ديگران
اينست گفتههاى مستشار الدوله . ولى اين تنها سرگذشت يكدسته است . يكدسته ديگرى كه ميرزا جهانگير خان و ملك المتكلمين و قاضى ارداغى و برخى ديگر مىبودند ، و با دو سيد و ديگران تا پارك امين الدوله همراهى نمودند سرگذشت اندوهآور ديگرى داشتند كه مىبايد آن را نيز بياوريم ، و چون اين داستان را نيز از زبان ميرزا على اكبر خان ارداغى كه خود برادر قاضى ، و در همهجا با وى همپا مىبوده شنيدهايم ، در اينجا نيز همان گفتههاى او را مىآوريم . مىگويد :
چون برادرم قاضى از كسانى مىبود كه بمجلس پناهيده همراه ميرزا جهانگير خان و ملك المتكلمين و ديگران شب و روز در آنجا مىزيست من ناچار مىبودم ناهار و شام