تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 641

مساهمون:

ص٦٤١
نهاده بودند . در ميدان جلو مجلس نزديك بيست لاشه اسب افتاده بود . درياى خون موج ميزد و هنوز به زمين فرونرفته بود . قزاقان زخمديده و كشته شده را بقزاقخانه فرستاده بودند . تنها يك مرده پهلوى قراولخانه افتاده ، و از گيجگاه شكسته آن خون سرخ و سياهى روان ميبود . خانه‌هايى كه نگهداران مجلس از آنها تير انداخته بودند پرده غم‌انگيزى را نشان ميداد پاره ديوارها افتاده و پاره‌اى شكاف برداشته بود ، يك شيشه در پنجره‌ها ديده نمىشد . درها از جا كنده شده پشت‌بامها از تكه‌هاى گلوله‌هاى سوزان و افشان سوراخ سوراخ شده بود . بويژه خانه‌هاى ظل السلطان كه پس از دستبرد سربازان بيش از همه‌جا ويرانى يافت نه تنها همه كاچال آن را بردند ، بلكه تا چارچوب‌ها و درها و پنجره‌ها و تخته‌هاى كف اطاقها و سقفها را كندند و بردند . رفتار قزاقان بسيار نيكو ميبود . هنگاميكه سربازان پاره‌پارهء شاهى كه دير بجنگ‌گاه رسيده سرگرم تاراج ميبودند ، اينان در جنگ مردانه ايستادگى نموده ، و با سرفرازى فيروزمندى در اين جنگ سخت و ناگهان بود كه بخانه‌هاى خود رفتند . پس از ديدن اينها مامانتوف بقزاقخانه شتافته در آنجا هنگامه ديگرى برپا ميبوده و ما گفته‌هاى او را در اين‌باره نيز ميآوريم . ميگويد : راستى را چنان كه در بالا گفتيم گزنديكه قزاق ديده بود بسيار گران و همه بيمارستان از زخميان سخت پر شده بود . آنهايى كه زخمشان سبك بود بخانه‌هاى خود رفتند . دو پزشك ايرانى و دكتر ويسييوشكو از بس زخم بستند راستى از پا درآمدند . در چادرها و اطاق كار خون موج ميزد و بوى گوشت تازه مىآمد . كشتگان را در دو رده در حياط سربازخانه نزديك بيمارستان گزاشته و انبوهى از مردم دور ايشان گرد آمده بودند بسيارى بآواز بلند گريه ميكردند و ديگران چشمها را اشك آلود مىداشتند . من با سختى جلو رفتم . كشتگان در خون غلطان با مغزهاى شكافته و دستهاى خونين خود خواستار كينه‌جويى مىبودند . . . من ميخواستم برگردم در همان هنگام چشمم بقزاقى افتاد كه ديوانه‌وار مردم را پس و پيش ميكرد . چشمهاى او ميدرخشيد و قمه برهنه‌اى را در دست ميفشرد اين قزاق با ناله آهسته خود را به روى كشته يك وكيل ريش‌دارى انداخت كه دو نوار بر سر دوشش بود . وكيل روسى كه پهلوى من ايستاده بود آهسته بگوشم گفت : « برادر او پس از جنگ زمانيكه ميخواست بقزاقخانه برگردد در خيابان چراغ گاز كشته شد » . هنگاميكه قزاق قمه خود را بفرق شكافته برادرش تكيه داد من بيگمان بودم كه او ديوانه شده . چند كلمه زير لب گفته تيغه درخشان قمه خود را بخونى كه هنوز از زخم برادرش روان بود آغشته قمه را غلاف كرد و از سر مردهء برادر برخاسته از ميان مردم كه همدرد او شده بودند بسوى در ميدان مشق روان گرديد . يكى پهلوى من ايستاده بود گفت : رفت كينه بازجويد نميشود او را نگاهداشت . كنون هيچى نمىفهمد . يك سيدى برادر او را