تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 596

مساهمون:

ص٥٩٦
بكردستان رفته زمانى در دستگاه سالار الدوله بسر ميبرده . سپس چون عين الدوله در زمان صدر اعظمى خود با محمد عليميرزا دشمنى نموده ميخواست او را از وليعهدى برانداخته ديگرى را از پسران مظفر الدين شاه بجاى او گزارد ، سالار الدوله ملك را روانه تهران ميگرداند كه در آن‌باره بكوشد . اين بود ملك در تهران نماينده‌اى از سالار الدوله ميبود . ولى چون جنبش مشروطه بميان آمد او نيز همراهى نموده سالار الدوله را فراموش گردانيد . ليكن محمد على ميرزا كينه او را فراموش نكرده بود . درباره سيد جمال همين را بايد گفت . او نيز از سخنرانان توده ولى پرده در نمىبود . بيشتر سخنان او را در روزنامه ويژه‌اى بنام « الجمال » چاپ كرده‌اند و ما در آنها گفته‌هاى زشتى نمىيابيم . در اينجا نيز انگيزه چيز ديگر مىبوده : سيد جمال با همه رخت آخوندى و پيشه واعظى باسلام و بنيادگزار آن باور استوارى نميداشته ، و اين را گاهى در نهان به اين و آن مىگفته . از اينرو نامش به بيدينى در رفته و اين محمد على ميرزا را به كشتن او گستاخ ميگردانيده . . بويژه كه خود يكى از بنيادگزاران مشروطه بشمار ميرفت و راستى آنست كه زبان او در پيشرفت جنبش بسيار كارگر افتاده بود . بهاء الواعظين نيز از سخنرانان شمرده ميشد و چنان كه گفته مىشود در منبرها پرده‌درى هم ميكرده و محمد على ميرزا را « پسر ام الخاقان » ميخوانده . ميرزا داود خان يكى از پيشروان آزاديخواهى شمرده ميشد ولى ما داستانى كه انگيزه اين اندازه دشمنى محمد على ميرزا باشد نميدانيم . از آنسوى مىبينيم چون پس از بمباران مجلس اين را گرفتند و در باغشاه در زير زنجير مىزيست به او كيفرى بيشتر از ديگران داده نميشد . درباره دو تن از هشت تن سخنان گوناگون در ميانست . در كتاب آبى تقيزاده و مستشار الدوله را مىشمارد ، ليكن خود مستشار الدوله آن را براست نميدارد . و ما نيز انگيزه‌اى نمىبينيم . كسانى هم نام حاجى ميرزا ابراهيم آقا را برده‌اند . ولى ما آن را نيز بىانگيزه مىشماريم . مستر براون ، ظهير السلطان و حاجى ميرزا يحيى دولت‌آبادى و حاجى ميرزا على محمد برادر را نام مىبرد . ليكن بىگمان دروغست . پس از بمباران مجلس كه كسانى از آزاديخواهان از ايران بيرون رفتند برخى از ايشان پايشان بلندن رسيده و مستر براون را ديده‌اند ، و چون مستر براون پرسشهايى درباره پيشامدهاى ايران ميكرده اينان فرصت شمارده‌اند كه هر يكى دروغهايى بسود خود سازند و به او بازگويند . يكى از آنان ظهير السلطان بوده كه يكداستان سراپا دروغى درباره بردنش بباغشاه و فرمان داده شاه بكشتنش ساخته و ببروان گفته . ديگرى حاجى ميرزا يحيى بوده كه خود و برادرش را در آن هشت تن جا داده . از اين گونه دروغها در استانبول نيز پراكنده شده بوده . يك تن شيخ مرتضى نامى كه اكنون در تهران است با ريسمانى گردن خود را كبود گردانيده و در استانبول مىگفته مرا بباغشاه بردند و ريسمان بگردنم
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 596 | احمد كسروى تبريزى