را گفتيم كه در نتيجه شورش تهرانيان دستگير كرده در عدليه بزنجير كشيدند . ولى چون چندى گذشت برخى از نمايندگان و سران آزادى ، بشيوه فراموشكارى خودشان ، كمكم برحيمخان نيز دلسوزى مىنمودند و آرزوى ميانجيگرى ميداشتند . رحيم خان پيام ميفرستاد كه اگر پسران من آدم كشتهاند پس چرا من در بند باشم ؟ ! و آنگاه آنچه درباره قرهداغ بزبانها انداختند دروغ ميبود . چهار تن بيشتر ، آن هم از خود كسان پسرانم ، كشته نشده ، ( با آنكه ما تلگراف انجمن تبريز را در آن داستان آوردهايم كه شماره كشتگان را از مردم بىگناه تا دويست تن ميشمرد ) .
هرچه بود اين گفتههاى رحيمخان در بسيارى از سران آزادى مىهناييد . سپس چون آشوب توپخانه رخ داد اوباشان بزندان عدليه رفته او را با سالار مفخم بجنوردى رها گردانيدند . ليكن چون سپس مجلس فيروز درآمده محمد على ميرزا زبونى و ناتوانى نشان ميداد ، براى آنكه رحيمخان را دوباره بزندان بازنگردانند يكدروغى بدينسان پراكنده گردانيدند : « آن روز چون رفتهاند زنجير رحيمخان را بردارند نگزارده و گفته است مرا « ملت » بند كرده و بايد « ملت » آزاد گرداند » . يكروزنامه چاپلوس نيز اينرا نوشت و به گوش همگى رسانيد .
از آن سوى نظام الملك وزير عدليه كه ميدانيم از افزارهاى كار محمد عليميرزا بشمار ميرفت ، و چون در پيشامد تاخت و كشتار پسر رحيمخان والى آذربايجان بوده بود ، به بيگناهى رحيمخان در آنباره گواهى ميداد ، و يك نوشتهاى هم نوشت . اين بود كه كميسيون عدليه پرك داد كه رحيم خان از بند آزاد گردد . اين در آخرهاى ديماه بود پس از چند روزى هم شادروان طباطبايى رحيم خان را همراه خود برداشته بمجلس آورد .
در آنجا رحيم خان بشيرين زبانيها پرداخته بتركى گفت : « مرا بفرستيد زبان مىدهم كه بمرز ساوجبلاغ رفته كردان را سركوبم » . نمايندگان زودباور فريب اين سخنان او را خوردند و حاجى امامجمعه خويى كه در ميانه ترجمان ميبود ستايش از او كرد .
سپس برحيم خان سوگند قرآن داده پيمان از او گرفتند كه گامى به دشمنى قانون اساسى برندارد .
بدينسان رحيم خان پاك گرديده بشمار مشروطهخواهان درآمد . در تهران آزاد ميزيست ، ولى گفته بودند كه بيرون نرود . ليكن در آغازهاى ارديبهشت ناگهان سراغى ازو از راه قزوين رسيد كه با شتاب روانه آذربايجان ميبوده ، و هركه را از راهروان مىديده لخت ميكرده و در همهجا سيمهاى تلگراف را ميگسيخته . محمد على ميرزا به او دستورهايى داده روانه آذربايجانش گردانيده بود .
اين آگاهى در تهران مايه افسوس آزاديخواهان گرديد . از آن سوى رحيمخان چند روزه خود را بقرهداغ رسانيده بكسان خود پيوست ليكن هنوز نيرنگ ناانجام ميبود ، و ميبايست كارهاى ديگرى نيز كند . اين بود بديه اسبلان كه دو سه فرسخى تبريز
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 554
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٥٥٤