رخداد هشتم اسفند
محمد على ميرزا همچنان با مجلس رفتار نيكو مىنمود ، و ميتوان پنداشت كه اين هنگام از نبرد با مجلس نوميد گرديده ، و خواه و ناخواه گردن بنگهدارى آن گزارده بود . زيرا چنان كه گفتيم هر پيشامدى را دستاويز گرفته گام ديگرى بسوى دوستى با مجلس برميداشت . از جمله در آغازهاى اسفند ) چون مجلس توانست « قانون انطباعات » را بپايان رساند شاه آن را فرصت شمرده « دستخطى » بنام خشنودى و خرسندى از كارهاى مجلس فرستاد كه در نشست هفتم اسفند « 24 محرم 1326 ) در مجلس خوانده گرديد .
ليكن فرداى آن روز كه آدينه هشتم اسفند ( 25 محرم ) مىبود داستانى رخداد كه بيكبار آب را گلآلود گردانيد . آن روز محمد على ميرزا براى گردش آهنگ دوشان - تپه را داشت ، و چون باشكوه و دبدبه از دربار بيرون آمد يك كالسكه دودى ( اتومبيل ) از جلو و كالسكه شش اسبى پادشاهى در پشت سر آن ، و غلامان كشيكخانه با امير بهادر در پيرامون روانه گرديدند ، با اين شكوه و آرايش كه راه ميرفتند چون خيابان باغ وحش « 1 » را بپايان رسانيده خواستند بخيابان ظل السلطان بهپيچند ، در همانجا ناگهان نارنجكى به زمين خورد و با يك آواى سختى تركيد . دو تن كشته شده و چند تن زخم يافتند و شيشههاى اتومبيل خورد گرديد . هنوز آواى آن پريده نشده نارنجك ديگرى چند گام دور تر تركيد كه باز چند تن كشته شده چند تن زخم يافتند . شاه كه در كالسكه شش اسبى ميبود گزندى به او نرسيد ، و همينكه آواى نارنجك را شنيد از كالسكه پايين آمده پيرامونيان گردش را گرفتند ، و بيمناك و شتابزده خود را به خانه كالسكهچىباشى كه در آن نزديكى ميبود رسانيدند . غلامان كشيكخانه همين كه آواى نارنجك را شنيدند از هم پراكنده در اينجا و آنجا دست بتاراج و چپاول يازيدند ، سپس چون شنيدند كه شاه زنده است دوباره بازگشتند و شورش و بهم خوردگيها كه پديد آمده بود از ميان برخاست . شاه ساعتى در خانه كالسكهچىباشى آسوده سپس با پاى پياده بدربار رفت . و همان روز خود او با تلگراف داستان را بشهرها آگاهى فرستاد . از آنسوى در تهران چون چگونگى دانسته شد آزاديخواهان بشيوه هميشگى خود ، ناخرسندى از آن نمودند ، و مردم بنام آنكه از شاه يكچنان گزندى درگذشته به شادى پرداخته چراغان كردند ، فردا در بهارستان پيش از نيمروز نشست ويژهاى برپا كرده فرستادگانى را برگزيده بنزد شاه فرستادند كه از پيشآمد افسوس و همدردى نشان دهند و از آسوده جستن شاه سپاسگزارى نمايند . سپس تلگرافها به شهر فرستادند و از همهجا خواستار چراغان و جشن گرديدند . به تبريز سه تلگراف رسيد . يكى از بهبهانى ، ديگرى از احتشام السلطنه ، ديگرى از نمايندگان آذربايجان اين بود انجمن دستور چراغان داد ، و خود تلگرافى بنام افسوس و شادى بشاه فرستاد .
پسين آن روز كه نشست هميشگى مجلس برپا گرديد بار ديگر گفتگو از پيشآمد كردند ،
هامش
( 1 ) همان خيابانى كه اكنون پهناور گرديده و بنام خيابان پستخانه خوانده مىشود .