( 6 ربيع الثانى ) آن را در مجلس خواستندى خواند كه نمايندگان براست دارند و بدستينهء شاه فرستاده شود .
نمايندگان آذربايجان از چگونگى آگاه شده بخشم آمدند ، و باهم چنين نهادند كه روز يكشنبه در مجلس از خوانده شدن آن جلو گيرند . چه ميدانستند كه اگر خوانده شود بيشتر نمايندگان آن را برست خواهند داشت و كار از كار خواهد گذشت . مجلس دليرى خود را از دست داده و ياراى ايستادگى نميبود . هواداران شريعت ، چه در مجلس و چه در بيرون ، كمكم به چماق « تكفير » نيز دست ميزدند .
روز يكشنبه چون گفتگو از قانون اساسى بميان آمد تقىزاده گفت : بايد بار ديگر در كمسيون خوانده شود تا بمجلس بيايد . شيخ حسين شهيدى ايراد گرفته گفت : « اين آقايان همان اشخاصى بودند كه ميگفتند تبريز و رشت و زنجان به هم خورده . حالا چطور شد ميگويند سه دفعه بايد قرائت شود . اگر مقصود از اين اصلاح تغييريست كه منافى با شرع باشد محال است بشود . اگر مقصود تطبيق با قوانين شرع است بهتر از اين تصحيح و تنقيح نميشود كه شده » .
تقيزاده پاسخ داد و پافشارى نمود و قانون خوانده نشد . بدينسان از يك آسيبى كه نزديك شده بود جلوگيرى گرديد .
بيدادگريهاى پسر رحيمخان
در اينميان در آذربايجان يكداستان ديگرى رخ ميداد . داستانى كه پرده از روى بدخواهيهاى شاه برميداشت . چگونگى آنكه چون در قرهداغ آشفتگيهايى رخ داده ، و درباره پرداخت ماليات و بهرهء مالكانه كشاكشهايى پيش آمده بود ، و بارها بانجمن نامه مينوشتند ، و از اينسوى كار نان در تبريز همچنان دشوار ميبود ، انجمن محمد قليخان را كه از سران قرهداغ ميبود ولى در تبريز مىنشست و اينزمان مشروطهخواهى مينمود ، با ميريعقوب مجاهد و كسان ديگرى ، بعنوان فرستاده ، به آنجا روانه گردانيده بود كه بكارها سامانى دهد ، و نيز غله از آنجا براى شهر بار كنند .
روز شنبه بيست و هفتم ارديبهشت ( 5 ربيع الثانى ) كه بازارها بسته و مردم در تلگرافخانه ميبودند ، ناگهان مير يعقوب باز آمده چنين آگاهى آورد . « در ازومدل حسين پاشا خان گماشته رحيمخان جلو غله را گرفت و با فرستادگان انجمن زد و خوردى رخ داد . مردم تخمدل به فرستادگان يارى نموده نگزاردند آسيبى بايشان رسد . حسين پاشا خان از نصر الممالك ( بيوكخان ) پسر رحيمخان ياورى خواست و او با يكدسته سوار بر سرتخمدان آمد و كسانى را كشت و ديه را تاراج كرد . كشتگان بسيار بودند . فرستادگان انجمن به ورزقان پناهيدهاند و در آنجا در تنگنا هستند » .
از اين آگاهى سردستگان تكانى خوردند . زيرا چنان بىباكى از پسر رحيمخان جز با دستور تهران نتوانستى بود . دانستند كه دربار دست بخونريزى باز نموده .