از خود ميرهاشم نيز رفتار بدى ديده ميشد . بنام آنكه من پيش افتادهام و مردم را باينجا كشانيدهام به همه برترى ميفروخت و گاهى كه از كونسولخانه بيرون ميآمد سيد هادى دوچى و جوانان آنجا را ، با تپانچهها بكمر ، بپيش و پس خود ميانداخت . از همانجا آزردگى پديد آمده بود .
بدينسان روزها ميگذشت . در اينجا نيز ، همچون تهران ، بهمگى شام و نهار ميدادند .
چيزى كه هست در اينجا چادرى نزده و بيشتر مردم در مسجد و پيرامونهاى آن گرد ميآمدند ، و شبها جز سران و پيشروان نمىماندند و ديگران بخانههاى خود ميرفتند .
پذيرفتن شاه درخواست تبريزيان را
انديشيدنيست كه شاه كه يك ماه و نيم پيش از اين ، فرمان مشروطه را داده بود و اين زمان در تهران نمايندگان شصتگانه دار الشورى برگزيده ميشدند ، بهر چه پاسخ تبريزيان را زود نداد ، و پس از آن كارها ايستادگى چه انگيزه ميداشت ؟ ! . . پيداست كه جلوگيرهايى در ميان ميبوده و كارهايى در پرده ميرفته كه ما هنوز ندانستهايم . رشته كارهاى آذربايجان بيش از همه در دست محمد عليميرزا ميبود و ميتوان گفت ايستادگى از سوى اين پيش ميآمده . كارهاى آن روزى دربار نچندان درهم و آشفته ميبوده كه با انديشه توان دريافت .
هرچه بود دولت خواه و ناخواه گردن گذاشت و روز پنجشنبه چهارم مهرماه ( هشتم شعبان ) ميبود كه از تهران بوليعهد پاسخ رسيد ، و او اين را با دستخطى از خود ، بنزد مستر راتسلاو كونسول انگليس فرستاد و نامهاى هم نوشت ، و مستر راتسلاو رونويس آن دستخط و آن نامه را ، با خود تلگراف شاه ، بنام « انجمن عدالتطلبان تبريز » به نزد حاجى مهدى آقا و ديگر سران جنبش فرستاد « 1 » . نيز همان روز تلگرافى از سفارت خانه انگليس « 2 » بكونسول رسيد كه رونويس آن را نيز فرستاد .
از اين مژده مردم شاد گرديدند و همان روز از مسجد و كونسولگرى بيرون آمدند و بازارها را باز كردند ، و بچراغان و شادمانى پرداختند . نيز همان روز يكدسته از سران جنبش و از بازرگانان ، بباغ شمال بنزد محمد عليميرزا رفتند . محمد عليميرزا آنان را پذيرفت و بسخنانى پرداخت از اين گونه : « من بيش از شما خواستار قانونى بودن كشور هستم . اگر در كشور قانونى باشد من آسودهتر گردم . . . » سپس داستان كشته شدن كشيش انگليسى و فشارى را كه بايران آمده بود بميان آورده چنين گفت : « در آن پيشآمد بيست و پنجهزار تومان من و بيست و پنجهزار تومان امامقلى ميرزا تاوان داديم .
اگر كشور قانونى داشتى پاسخ داديمى كه آن كشيش پيروى از قانون ننموده و خود را بكشتن داده » . از اين گونه سخنان كه دانسته نيست دلش از آن آگاه ميبود يا نه گفت ،
هامش
( 1 ) نوشته راتسلاو و تلگراف شاه بوليعهد اكنون در دست منست .
( 2 ) در اينهنگام سراسپر نيك رايس سفير انگليس بلندن رفته بود و چنان كه ديديم بجاى او مستر كرانت دف شارژدافر ( كارپرداز ) سفارت كار ميكرد و اين تلگراف نيز ازوست .