تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
و گرسنه جانبازى مىبيوسيد ، نمايندگانى به مسجد فرستاده خواستار شدند كه هم آنان به مسجد آيند و با ديگران همراهى نمايند . ولى پاسخ داده شد در آنجا كه هستيد ، باشيد و از درون دل با ما همراهى نماييد . توانگران ، از بازرگانان و ديگران ، در پول دادن بصندوق « اعانه » بهمديگر پيشى ميجستند . آقا ميرباقر كه گفتيم صندوق‌دار ميبود مىنويسد : « از صبح تا غروب ساعتى فراغت نداشتم » . چنين شور و تكانى در يك توده كمتر ديده شود . در اينجا همچون تهران زنان پا در ميان نداشتند . ولى مردان شور و سهش بىاندازه نشان ميدادند ، و ميتوان انگيزه اين شور و سهش را چند چيز شمرد : نخست : شايندگى مردم و جربزهء خدادادى آنان ، داستانهاييكه يك سال و دو سال ديرتر رخ داد و ما آنها را خواهيم نوشت بهترين نمونهء شايندگى مردم تبريز مىباشد . دوم : بودن رهبران و پيشوايان پاكدرون و نيكى . گذشته از كوشندگان كه شمرديم و كنون بيشتر آنان پا در ميان ميداشتند و پاكدلانه و مردانه ميكوشيدند يكدسته از بازرگانان آبرومند و كاردان از حاجى رحيم آقا باكوچى ، و حاجى ميرمحمد على اسپهانى ، و حاجى ميرزا علينقى گنجه‌اى ، و حاجى محمد على بادامچى و ديگران ، جلو مردم افتاده و كوشش مينمودند ، جز از ميرهاشم كه از همان روزها خودخواهى و سودجوييش شناخته گرديد ديگران همه پاكدلى مينمودند . سوم : گرانمايگى و دلكشى خود داستان . مردميكه سالهاى دراز گرفتار خودكامگى بوده و هميشه ستم كشيده بودند كنون خود را در برابر مشروطه يا بهتر گويم زندگانى « دموكراتى » ميديدند و راه مردانگى و سرفرازى را در برابر خود بازمييافتند ، و نويدهاى بسيار درباره پيشرفت كشور و آسايش توده ميشنيدند . پيداست كه چگونه دلهاشان روشن ميگرديد و چگونه مىسهيدند و بتكان ميآمدند . در اين‌باره بيشتر كار را سخن‌گويان ( ناطقان ) ميكردند ، و ميبايد نخستين ايشان ميرزا جواد ناصح‌زاده را بشماريم . اين مرد نخستين كسى بود كه در پيشروى مردم ايستاد ، و با يك شيوهء نوينى كه ديگران هم از او ياد گرفتند ، سخن گفت ، و از همان هنگام بنام « ناطق » شناخته گرديد . اندكى از ديدار خود سخن رانم : من در آنهنگام شانزده ساله بودم و درس ميخواندم روز چهارشنبه بستن بازار را شنيدم ولى انگيزهء آن را ندانستم . فردا پنجشنبه پيش از نيمروز از خانه ميآمدم ، درويجويه مردم را در تكان تندى ديدم . دسته‌دسته مردم ميرفتند . يك جا ديدم دو تن گفتگو ميكنند : - نان را ارزان گردانيده بودند فرستادند و چراغها را خاموش گردانيدند . - ارزانى نان را نميخواهند پس چه ميخواهند ؟ . . - مشروطه ميخواهند .