تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
خانه‌اى را باز و مردم را در آن انبوه ديدم و بدرون رفتم . ديدم باغچه‌ايست سبز و زيبا ، و مردم سرپا ايستاده‌اند ، و آخوند جوان زردمويى با دستار سفيد كوچكى ، دو دست بنرده‌هاى پله‌ها تكيه داده و ميخواهد سخن گويد . همه خاموشند و ميخواهند گفته‌هاى او را بشنوند . ميخواهند معنى مشروطه را بدانند . آخوند با چهرهء گيرا و زبان شيوا بسخن آغاز كرد
بلبلان وقت گل آمد كه بنالند از شوق * نه كم از بلبل مستى تو بنال اى هشيار خبرت هست كه مرغان چمن ميگويند * آخر اى خفته سر از بالش غفلت بردار تا كى آخر چو بنفشه سر غفلت در پيش * حيف باشد كه تو در خوابى و نرگس بيدار
اين شعرها را خوانده سپس به زبان تركى معنى مشروطه را گفت ، و در اين ميان از گرفتاريهاى توده و از ستمگرى درباريان و از خوارى كشور و مانند اينها سخنانى راند و بسيارى از مردم بگريه افتادند . هنايشيكه اين سخنان در من كرد پس از گذشتن سى و اند سال هنوز فراموش نگرديده . ديگرى از سخن‌گويان ميرزا حسين ميبود . او نيز با آواز دلكش و رسا شعرها خواندى :
ماييم كه از پادشهان باج گرفتيم * زان پس كه از ايشان كمر و تاج گرفتيم ديهيم و سرير از گهر و عاج گرفتيم * اموال و ذخايرشان تاراج گرفتيم وز پيكرشان ديبه و ديباج گرفتيم * ماييم كه از دريا امواج گرفتيم و انديشه نكرديم ز طوفان و ز تيار « 1 »
ديگرى از ايشان شيخ سليم ميبود . اين مرد چه در اينهنگام و چه پس از آن با زبان سادهء روستايى سخنانى گفتى ، و پيش از همه دلسوزى به بينوايان نموده و داستان كميابى نان و گرانى گوشت را بميان آوردى ، و نويدها دادى كه چون مشروطه باشد نان فراوان و ارزان ، و گوشت در دسترس همگى خواهد بود ، و بينوايان از نان و كباب سير خواهند گرديد ، و بالاى منبر انگشتان را پهن كرده و وجب خود را نشان داده و با همان زبان تركى روستايى چنين گفتى : « كباب بواينده كاسب » . اين گفته‌هاى او نيز ارج ديگرى ميداشت و مايه دلدارى بينوايان ميبود . ميرزا على اكبر مجاهد گاهى بمنبر رفتى و به همان تندى كه در نهاد اوست ، از ستمگرى درباريان بد گفتى . ميرهاشم نيز گاهى سخن راندى . برخى كسانى كه قفقاز يا استانبول را ديده بودند ، و آگاهيهايى از پيشرفت اروپا ميداشتند ، هر يكى كه خواستى سرپا ايستاده سخنانى راندى . ميرربيع برادر ميرهاشم يك بار به پا برخاسته و از محمد عليميرزا بدگويى كرد و ديوانه‌وار رخت خود را پاره ساخت . مردم از رفتار او رنجيدند و ديگر راه ندادند .
هامش
( 1 ) اين شعرها از يك چكامه اديب الممالك است كه واعظان تكه‌تكه بالاى منبر خواندندى .