بستگانى روانه گرديده در كهريزك به آنان پيوست . عين الدوله بسيار ميخواست كه بارى اين را نگزارد ، و نتوانست .
رويهمرفته هزار تن كمابيش ميبودند ، و چون كمكم راه ميپيمودند روز سىام تير بقم رسيدند ، و با آنكه بنام عتبات بيرون رفته بودند در آنجا رخت بگشادند و نشيمن گرفتند .
از اينسوى در تهران ، بازارها باز و مردم آرام ميبودند . سرباز قزاق و توپچى همچنان در شهر ميبودند ، و تا چند روز در بازارها بهر چند گامى يك سرباز يا قزاق ميايستاد . پنداشته ميشد دولت فيروز درآمده و شورش ريشهكن گرديده . ولى نچنان بود ، و مردم براى يك جنبش بزرگترى ، آماده ميشدند ، و اين هنگام بود كه روها باز شده و نام « مشروطه » بزبانها ميرفت . در بيرون جز آرامش ديده نميشد . ولى در درون دلها از شور نيفتاده و يكسو خشم و يكسو بيم ، بسيارى از مردم را ناآسوده ميگردانيد .
رفتن علماء بيشتر گران افتاده و خشم مردم را فزونتر ميداشت . زنان همين را عنوان كرده در اين گوشه و آن گوشه خروشهايى مينمودند . فرصت شيرازى ميگويد : « خود من ديدم زنى مقنعه خود را بر سر چوبى كرده بود و فرياد ميكرد كه بعد از اين دختران شما را مسيو نوز بلجيكى بايد عقد نمايد و الا ديگر علماء نداريم .
با آن دلبستگى كه آن روز ، مردم بعلماء مىداشتند و با آن نيازى كه در كارهاى زندگانى به آنان ميبود ، هرگز نشدى كه مردم بخاموشى گرايند و رشتهء آرامش را نگسلند .
عين الدوله بيخردانه ، تنها به زور بس ميكرد و نتيجه را نمىانديشيد .
از روزيكه علماء رفتند دروغهايى در شهر پراكنده ميشد . گاهى گفته ميشد پانصد سواره فرستادهاند كه همه را بگيرند . گاهى گفته ميشد عين الدوله از نامهاى كه طباطبايى به او نوشته بوده بسيار خشمناك است و او را خواهد كشت . از آنسوى كسانى از بازرگانان و ديگران ، كه با دو سيد از نخست همراهى نموده و شناخته شده بودند - همچون حاجى محمد تقى بنكدار و حاجى حسن برادر او و برخى ديگران . چون در تهران مانده و بقم نرفته بودند ، ز عين الدوله بجان و داراك خود ميترسيدند اينان را از ترس انديشهاى بسر افتاد ، و آن اينكه بسفارتخانه انگليس روند و بستى نشينند . در آنزمان در ايران ، بجايى پناهيدن و بستى نشستن ، و دارندهء آنجاى را بميانجيگرى برانگيختن ، يكى از شيوههاى شناخته ميبود . اين كار را با امامزادهها و مسجدها كردندى ، با خانههاى مجتهدان كردندى ، با تلگرافخانههاى دولتى كردندى . اما با سفارتخانهها جز چند بار رخ نداده بوده ، آنچه بتازگى رخ داده و مردم ميدانستند و به ياد ميداشتند داستان ابو الحسن ميرزاى شيخ الرييس و شيخ زين الدين زنجانى ميبود . ابو الحسن ميرزا كه خود « شاهزاده آخوند » هوسبازى ميبود ، و هر زمان به راه ديگرى افتادى ، از ديرباز بانديشهء « اتحاد اسلام » افتاده و سخن از يكى شدن ايران و عثمانى ميرانده ، و از اينسوى با دو سيد و همدستان ايشان نيز همراهى مينموده . شيخ زين الدين نيز چنين
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 107
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص١٠٧