رونقى نماند . و به سلطان تكش و سلطان غور به كرّات به التماس مددى التجا « 1 » نمود و رسول فرستاد . و يك نوبت به نفس خود به هرات رفت و استمداد لشكرى كرد هم فائده نداد . و درين نامرادى بود تا در شب دوشنبه دوازدهم محرّم سنهء احدى و ثمانين و خمسمائة « 2 » از دنيا به عقبى رسيد . و همان شب پسرش سنجر شاه را قائممقام پدر بر تخت نشاندند . منكلى بيك كه اتابك او بود استيلا يافت و دست به مصادره و مطالبه گشاده كرد . بيشتر امراى طغانشاهى به خدمت سلطان شاه پيوستند و بر اكثر ولايت طغان شاه حاكم گشت « 3 » .
و ملك دينار به جانب كرمان رفت و اتراك غزّى به هركجا مانده بودند به دو متّصل شدند .
و در اوايل شهور سنهء اثنتين و ثمانين « 4 » سلطان تكش از خوارزم به خراسان آمد .
سلطان شاه درين فرصت با لشكرى انبوه به خوارزم رفت و سلطان تكش به مرو آمد و بر در شهر نزول كرد . سلطان شاه را بر خلاف انديشهء او به خوارزم راه ندادند و از نزول تكش به در مرو توقّف نتوانست كرد . و چون به آمويه رسيد اكثر لشكر آنجا بگذاشت و با پنجاه نفر مرد كارزار در شب بر ميان لشكرهاى تكش زد و در مرو رفت . و روز ديگر چون سلطان دانست كه برادرش در شهر رفت و تمكّن يافت عنان برتافت « 5 » و بىتوقّف به جانب شادياخ شتافت در ربيع الاوّل سنهء اثنتين و ثمانين و خمسمائة « 6 » بر ظاهر « 7 » آن نزول كرد . و مدّت دو ماه سنجر شاه و منكلبك را در شادياخ حصار داد « 8 » . بعد ما كه « 9 » صلح قرار افتاد و بازگشت حاجب بزرگ شهاب الدّين مسعود و سيف الدّين مردان شير خوانسالار و بهاء الدّين محمّد بغدادى كاتب را به اتمام مصالحت و تقرير مواضعتى « 10 » كه ملتزم گشته بود نزديك منكلبك فرستاد و او ايشان را سبب غيبت حشم و خدم سلطانى مقيّد به نزديك سلطان شاه فرستاد . و محبوس بودند تا به وقتى كه ميان اخوين موافقتى افتاد .
و امام برهان الدّين ابو سعيد بن الإمام فخر الدّين عبد العزيز الكوفى در خدمت سلطان بود و او از علماى كبار بود و فحول « 11 » ائمّهء روزگار و نزديك سلاطين وقت عظيم موقّر و قضا و شيخ الإسلامى خراسان به دو مفوّض بود . از نتايج خاطر او « 12 » اين دو سه بيت به
هامش
( 1 ) - التجاء : پناه بردن .
( 2 ) - سال 581 .
( 3 ) - يعنى منكلى بيك يا سلطان شاه . هر دو محتمل است و اظهر اوّلى است . ( مص )
( 4 ) - سال 82 [ 5 ] .
( 5 ) - عنان برتافتن : روى گرداندن ، برگشتن .
( 6 ) - سال 582 .
( 7 ) - ظاهر : بيرون شهر ، حومهء شهر .
( 8 ) - حصار داد : محاصره كرد .
( 9 ) - بعد ما كه : بعد از آنكه .
( 10 ) - مواضعت : مال مقرّرى ، قرار داد .
( 11 ) - فحول : نامداران ، جمع فحل .
( 12 ) - يعنى امام برهان الدّين .