فروگذاشت و پروا و ملاحظه ، مخفف محاباة مصدر باب مفاعله
ص 1101
( 1 ) - انما الحكم . . . : همانا در امثال اين كارها حكم بر آن چيزى است كه بيشتر و افزونتر باشد ، پس فاضلتر كسى است كه چون فضائل او شمرده شود ، بديهاى او در ميان صفات پسنديده او نهان شود ( استخفت از مصدر استخفاء مصدر باب استفعال ) و اگر صفات نيك او شمرده شود بديهاى او در آن ميان ناچيز باشد
( 2 ) - هنر : فضيلت و كمال
( 3 ) - غايت دشنام : نهايت ناسزا گفتن
( 4 ) - حره كالجى : بكسر لام ، لقب دختر امير سبكتگين ، خواهر محمود و او را محمود بمأمون ابو العباس خوارزمشاه به زنى داده بود ( نقل از لغتنامهء دهخدا )
( 5 ) - مهادات : بضم اول به يكديگر هديه و ارمغان دادن ، مصدر باب مفاعله
( 6 ) - اطراف :
مراد نواحى دور دست مملكت
( 7 ) - برخاستى : از جاى برمىخاست
( 8 ) - مىايستادندى :
بر پا مىايستادند - در نسخهبدل « نوشيدندى » هم آمده است كه بهتر مىنمايد بمتن افزوده شود - معنى چند جمله : ابو العباس بيك يك امر مىداد كه بنوشيد ، آنگاه آنان زمين را بوسه مىدادند و بر پا مىايستادند و قدح را نوش مىكردند
( 9 ) - مغنى : بضم اول و فتح دوم و تشديد سوم مكسور خنياگر و سرودگوى و آوازخوان
( 10 ) - عهد : پيمان و عهدنامه ميان دو حاكم
( 11 ) - لوا : بكسر اول درفش لشكر
( 12 ) - معنى دو لقب : چشم دولت و زيور ملت
( 13 ) - سالار حاجيان : ظاهرا مراد امير الحاج است كه رياست كاروان حاجيان را بر عهده مىگرفت
( 14 ) - بيازارد : رنجه خاطر شود ، فعل بوجه لازم
( 15 ) - بحثى نهد :
گفتگويى پيش كشد و مجادله كند
( 16 ) - كرامت : بفتح اول خلعت و تشريف ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 505 شمارهء ( 19 )
( 17 ) - مجاملت : حسن معاشرت و نيكرفتارى ، مجامله مصدر باب مفاعله
( 18 ) - فراستدم : گرفتم
( 19 ) - لطف حال : نكويى و صميميت و صفا ميان دو كس
ص 1102
( 1 ) - بر سماع رود : با شنيدن نواى رود ( ساز معروف )
( 2 ) - ترسل : انشا كردن و نامه و رساله ساختن ، مصدر باب تفعل
( 3 ) - به يكراه : به يك ره و يكبارگى ، اسدى گويد :
دو لشكر به يك ره بهم بر زدند * گهى گرز كين گاه خنجر زدند
( نقل از لغتنامهء دهخدا )
( 4 ) - ادب . . . : ادب نفس به از ادب درس است ( خوى نيك از دانشآموزى بهتر است )
( 5 ) - بخواست خورد : نزديك بود كه بنوشد
( 6 ) - اسبان نوبت : اسبان نوبتى و پاس - در لغتنامهء دهخدا آمده است « نوبت اسب جنيبت . نوبتى - و بنقل از صحاح الفرس مىنويسد :
نوبتى اسب جنيبت بود كه به نوبت دارند . »
( 7 ) - فى شارب . . . : در بروت ( سبلت ) نوشنده