امروز هم در محاورهء اهل خراسان مستعمل است بمعنى وادار كردن و جلو انداختن ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 3 ) - نزديك وى : يعنى نزديك على ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 4 ) - نيم روز ، نيمروز : زابل و بر سيستان نيز اطلاق شده است ، نگاه كنيد به لغتنامهء دهخدا
( 5 ) - بكند : ويران كرد
( 6 ) - نسخت : سياهه و صورت
( 7 ) - فضل ربيع : مراد فضل بن ربيع است كه با برمكيان دشمنى ورزيد و پس از برافتادن آنان به وزارت هارون رسيد
( 8 ) - تعصب : دشمنى و كينهورزى ، دعواى عصبيت كردن ، مصدر باب تفعل
( 9 ) - پايمردى :
ميانجيگرى و خواهشگرى و دستيارى و شفاعت
( 10 ) - منظر : ديدگاه يا نظرگاه ، اسم مكان
( 11 ) - هديه : بفتح اول تحفه و ارمغان ، در سياق فارسى بيشتر بتخفيف ياء به كار رفته است و بفتح اول و سكون دوم تلفظ مىشود ، فردوسى فرمايد :
چنان روى ديدند يكسر سپاه * كه آيند با هديه نزديك شاه
( بنقل لغتنامهء دهخدا )
( 12 ) - بطرقد : بتركد - طرقيدن بفتح اول و دوم و كسر سوم تركيدن
( 13 ) - دل گران كرده بود : رنجه خاطر گشته و سرسنگين بود
( 14 ) - به پايان خواست آمد : نزديك بود كه پايان پذيرد
( 15 ) - خضراء ميدان : بفتح اول و سكون دوم جاى پرگلوسبزهء ميدان ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 58 شمارهء ( 16 )
( 16 ) - ملون : بضم اول و فتح دوم و تشديد سوم مفتوح رنگين يا رنگارنگ ، اسم مفعول تلوين از مجرد لون بمعنى رنگ
( 17 ) - ششترى : شوشترى بمعنى ديباى شوشتر ، صفت جانشين موصوف
( 18 ) - سپاهانى : ديباى اصفهان ، عطف بر ششترى
( 19 ) - سقلاطون : نگاه كنيد به صفحهء 204 شمارهء ( 13 )
( 20 ) - ملحم : جامهاى كه تار آن ابريشم باشد ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 495 شمارهء ( 21 ) - ديباجى :
بكسر اول منسوب بديباج معرب ديپاگ ( ديبا ) و ياء نسبت بمعنى ابريشمى
( 21 ) - ديدارى :
خوش نما ، صفت ديبا ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 638 شمارهء ( 3 )
( 22 ) - طرايف : جمع طريفه بمعنى هر چيز كمياب و نو و تازه
( 23 ) - هندو : هندى
( 24 ) - شار : شاره نام پارچهء ظريفى است مخصوص زنان هند ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 38 شماره ( 15 )
ص 643
( 1 ) - خيارهتر : بكسر اول برگزيدهتر ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 35 شمارهء ( 22 )
( 2 ) - سفط :
بفتح اول و دوم جامهدان و سبد
( 3 ) - قصب : بفتح اول و دوم حرير
( 4 ) - برگستوان : بفتح اول و سكون دوم و ضم سوم و سكون چهارم و فتح پنجم ، پوشش اسب در روز جنگ
( 5 ) - آيينههاى زرين : دهلها يا جرسهاى زرينه - آينه پيل : دهل يا طبل بزرگ كه بر پيل مىنواختند يا جرس كه بر پيل مىآويختند
( 6 ) - مهدهاى زر : تخت روانهاى زرين
( 7 ) - ساخت مرصع بجواهر : زين و برگ گوهرنشان يا برگستوان گهرنشان
( 8 ) - نعل زر برزده :