خاندان و جز ايشان در وى 1 سخنى ناهموار 2 گويد ، چه هر چه گويند ، باصل بزرگ 3 بازگردد . و چون در ازل رفته بود 4 كه مدتى بر سر ملك 5 غزنين و خراسان و هندوستان نشيند كه جايگاه اميران پدر و جدّش بود ، رحمة 6 اللّه عليهما ، ناچار ببايد نشست و آن تخت بياراست و آنروز مستحقّ آن بود و ناچار فرمانها داد در هر بابى ، چنان كه پادشاهان دهند و حاضرانى كه بودند از هر دستى ، برتر و فروتر ، آن فرمانها را به طاعت و انقياد 7 پيش رفتند و شروط فرمانبردارى اندر آن نگاه داشتند . چون مدّت وى سپرى شد و خداى ، عزّ و جلّ ، شاخ بزرگ را از اصل ملك كه وليعهد 8 به حقيقت 9 بود به بندگان ارزانى داشت 10 و سايه بر مملكت افكند كه خليفت 11 بود و خليفت خليفت مصطفى 12 ، عليه السّلام ، امروز ناچار سوى حق شتافتند و طاعت او 13 را فريضهتر 14 داشتند . و امروز كه نامهء تمام بندگان به دو مورّخ است ، بر حكم فرمان عالى برفتند كه در ملطّفهها 15 به خط عالى بود و امير محمد را به قلعهء كوهتيز 16 موقوف كردند 17 ، سپس آنكه همه لشكر در سلاح صف كشيده بودند از نزديك سراى پرده تا دور جاى از صحرا و بسيار سخن و مناظره 18 رفت و وى 19 گفت : او را بگوزگانان 20 باز بايد فرستاد با كسان و يا با خويشتن بدرگاه عالى برد و آخر بر آن قرار گرفت كه بقلعه موقوف باشد با قوم خويش و نديمان و اتباع 21 ايشان از خدمتكاران تا فرمان عالى بر چه جمله رسد بباب وى ؛ و بنده بگتگين حاجب 22 با خيل 23 خويش و پانصد سوار خياره 24 در پاى قلعت است در شارستان رتبيل 25 فرودآمده نگاهداشت قلعه را 26 تا چون بندگان غايب شوند از اينجا و روى بدرگاه عالى آرند ، خللى نيفتد ؛ و اين دو بنده 27 را اختيار كردند از جملهء اعيان تا حالها را چون از ايشان پرسيده آيد ، شرح كنند .
« سزد از نظر و عاطفت 28 خداوند عالم ، سلطان بزرگ ، ادام اللّه سلطانه 29 ، كه آنچه باوّل رفت 30 از بندگان تجاوز فرمايد 31 كه اگر در آن وقت سكون را 32 كارى پيوستند 33 و اختيار كردند و اندر آن فرمانى از آن خداوند ماضى 34 ، رضى اللّه عنه 35 ، نگاه داشتند ؛ اكنون كه خداوندى حقتر 36 پيدا آمد و فرمان وى رسيد ، آنچه از شرايط بندگى و فرمانبردارى واجب كرد ، به تمامى بجا آوردند و منتظر جواب اين خدمتاند 37 كه
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 4
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٤