چون مىگويند : على بن ابيطالب عليه السلام او را كشته و قاتلان او را پناه داده است . « 1 »
موجبات سركشى
در اينجا لازم است هر چند به طور اختصار به برخى علل و انگيزههاى طغيان و سركشى معاويه در برابر حكومت اميرمؤمنان عليه السلام اشاره كنيم .
- كينه توزى
بنى اميّه و در رأس آنان « معاويه » نسبت به خاندان « هاشم » به ويژه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليه السلام كينهء فوق العادهاى داشتند كه از زمان رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله و برخوردهاى پس از آن سرچشمه مىگرفت . چندان كه « معاويه » از عظمت نام رسول خدا صلى الله عليه و آله رنج مىبرد . داستان ذيل حاكى از اين واقعيّت است :
« مُطَرَّفِ بْنِ مُغِيْرَه » نقل مىكند :
پدرم با معاويه رفت و آمد داشت و هر بار كه به خانه مىآمد از فكر و هوش او سخن مىگفت . شبى آمد ولى آن قدر ناراحت بود كه غذا نخورد . گفتم چراناراحتى ؟ گفت : امشب از نزد كافرترين و خبيثترين مردم آمدم . گفتم : چه شده است ؟ گفت : ( نزد معاويه بودم ) و چون خلوت شد به وى گفتم : اى اميرمؤمنان ! سنى از تو گذشته و پير شدهاى ، خوب است ( اينك ) به عدل رفتار كرده ، نيكى را گسترش دهى و به برادرانت از بنىهاشم نظر افكنى و با آنان صلحهء رَحم كنى زيرا آنان چيزى ندارند كه از آن بترسى . ( علاوه بر آنكه ) اين كار موجب بقاى ياد تو و حصول اجر مىگردد .
معاويه گفت : هرگز ، هرگز ! به اميد بقاى چه نام نيكى باشم . برادر « تيم » ( ابوبكر ) به حكومت رسيد و عدالت پيشه نمود و كرد آنچه كرد ، ولى وقتى فوت كرد ، يادش نيز از بين رفت . فقط بعضى مىگويند : ابوبكر . سپس برادر « عدى » ( عمر ) حكومت كرد و ده سال آستين بالا زد و كوشيد . ولى پس از مرگش نامش نيز
هامش
( 1 ) - مروج الذهب ، ج 2 ، ص 372 و وقعه صِفّين ، ص 31 - 34