وجود اين فرماندهء لايق در ميان سپاهيان ، موجب تقويّت روحيّه و دلگرمى آنان در جهاد مىشد . او به هر لشكرى يورش مىبرد مىگريخت و هر نيروى پراكنده را تشكّل مىبخشيد وقتى ديد دو تن از فرماندهان و پرچمداران ميمنهء سپاه اسلام ، پس از نبردى سخت به شهادت رسيدند ، گفت :
« سوگند به خدا ! اين صبرى جميل و عملى كريمانه است . آيا نبايد كسى كه از جنگ روى بر مىتابد بىآنكه كسى را بكشد يا كشته شود - شرمگين باشد ؟ » « 1 »
پيشنهاد نهايى
توقّف دو لشكر در سرزمين « صِفّين » به طول انجاميد و در اين مدّت ، دو طرف ، تلفات سنگينى متحمّل شدند . امير مؤمنان عليه السلام در يكى از صحنههاى نبرد ، پس از اينكه چند تن از دلاوران دشمن را يكى پس از ديگرى به هلاكت رساند ، مبارز طلبيد ؛ امّا كسى به ميدان نيامد . امام عليه السلام در حالى كه سوار بر اسب بود پيش آمد و در برابر سپاه شام قرار گرفت و معاويه را فرا خواند . معاويه گفت : از او بپرسيد چه مطلبى دارد ؟ فرمود : « دوست دا رم معاويه در برابر من قرار گيرد تا سخنى با او در ميان بگذارم » معاويه به اتّفاق عمروعاص پيش آمد .
اميرمؤمنان عليه السلام فرمود :
« واى برتو ! چرا ميان مردم كشتار به راه انداختهاى ؟ تا كى بايد اين دو سپاه بر روى هم شمشير بكشند ؟ بيا با يكديگر تن به تن بجنگيم ، هر كه غالب شد ، حكومت از آن او باشد . »
« معاويه » به عمرو گفت : نظر تو چيست ، آيا با او مبارزه كنم ؟ عمرو گفت : پيشنهاد منصفانهاى است . اگر از اين كار سربرتابى ، هماره خود و دودمانت گرفتار ننگ ابدى
خواهيد شد .
معاويه گفت :
هامش
( 1 ) - وقعه صفين ، ص 253 - 254 « الا يَسْتَحْىِ الرَّجُلُ انْ يَنْصَرِفَ لَمْ يَقْتُلْ و لَمْ يُقْتَلْ ؟ »