شب شده بود و هوا تاريك . آنان زيد عليه السلام را ، كه هنوز زنده بود ، به خانهء يكى از يارانش ، به نام حرامبنابىكريمه بردند . طبيبى بر بالين او حاضر كردند . طبيب مىدانست كه تير كار خود را كرده است ، امّا با وجود اين ، مأيوسانه تصميم گرفت تير را از پيشانى او خارج سازد . « 1 »
زيد عليه السلام به هوش آمد و آخرين سخنان خود را گفت ؛ براى يارانش مشغول دعا شد و فرمود :
« اللَّهُمَّ انَّ هؤُلاءِ يُقاتلونَ عَدُوَّكَ وَ عَدُوَّ رَسُولِكَ وَ دينِكَ الَّذِي ارْتَضَيْتَهُ لِعبادِكَ فَاجِرْهُمْ افْضَلَ مَا جَازَيْتَ احَداً مْن عِبادِكَ »
خداوندا ، اينان در راه تو با دشمنانت و دشمنان پيامبرت و دينت جنگيدند . آنان را برترين پاداشىكه به بندگانت مىدهى ، عطا فرما .
يحيى ، فرزند گرامى زيد عليه السلام ، وقتى پدر را در آن حال ديد ، گفت : « پدر ، تو را بشارت باد كه به زودى به ديدار رسول خدا و على مرتضى و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام خواهى شتافت . »
او چشمان مهربان خود را باز كرد و به سختى ، اين جملهء تاريخى را به فرزندش ، يحيى ، گفت : « فرزندم ، درست گفتى ، امّا تو با اين گروه تبهكار مبارزه كن . به خدا سوگند كه تو بر حقّى و آنان بر باطل . هر كسى در ركاب تو به شهادت رسد اهل بهشت است و قاتلين او در دوزخ . »
آن گاه طبيب گفت : آقا ، اگر تير را از پيشانى شما خارج كنم ، جان شما با آن خارج خواهد شد . زيد عليه السلام گفت : « مرگ برايم راحتتر از اين وضع است . »
طبيب تير را از پيشانى او كشيده و همزمان با آن ، جان او نيز به جانان
هامش
( 1 ) - زيد الشهيد ، ص 146 .