تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
من گمان ميكنم اين ضجه‌ها از گروه مذحج و طرفداران من كه مسلمانند باشد . اگر تعداد ده نفر بر من وارد شوند مرا نجات خواهند داد . وقتى شريح سخن هانى را شنيد متوجه قبيلهء مذحج شد و به آنان گفت : هنگامى كه امير كلام و مقالهء شما را شنيد به من دستور داد نزد هانى بروم . من پيش هانى رفتم و او را ديدم ، امير مرا مأمور كرده ، با شما ملاقات كنم و شما را آگاه نمايم كه هانى زنده است و اينكه بشما خبر رسيده : هانى كشته شده صحيح نيست . عمرو بن حجاج و يارانش به شريح گفتند : اكنون كه هانى كشته نشده ما خدا را سپاسگزاريم . سپس بازگشتند . عبيد اللَّه بن زياد پس از اين جريان با اشراف مردم و پاسبانان و نزديكان خود خارج شد و پس از اينكه بر فراز منبر رفت گفت : ايها الناس ! بطاعت خدا و پيشوايان خود چنگ بزنيد ! پراكنده نشويد كه : هلاك ، ذليل ، مقتول ، جفا كش و محروم خواهيد شد ! برادر انسان كسى است كه راست بگويد . حتما كسى كه اخطار نمايد معذور خواهد بود . و السّلام موقعى كه ابن زياد تصميم گرفت از منبر فرود آيد ناگاه ديده‌بانان از آن در مسجد كه به باب خرما فروشان معروف بود با فرياد و خروش وارد شدند و گفتند : مسلم بن عقيل آمد ! ! ابن زياد با سرعت داخل قصر شد و درهاى آن را بست . عبيد اللَّه بن حازم گفت : من فرستادهء مسلم بن عقيل بودم ، آمدم بسوى قصر كه بنگرم هانى چه عملى انجام داده است . هنگامى كه هانى مضروب و محبوس شد من بر اسب خود سوار شدم و نخستين كسى بودم كه بر مسلم بن عقيل وارد گرديدم و جريان هانى را برايش شرح دادم . ناگاه زنانى از قبيلهء مراد در حالى كه اجتماع كرده بودند فرياد ميزدند : يا عبرتاه ! يا ثكلاه ! ( جمله‌اى است كه در موقع استمداد گفته مىشود ) من نيز پيش مسلم رفتم و اين موضوع را برايش گفتم . مسلم به من دستور داد در ميان يارانش كه خانه‌هاى