تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
جستجو كنى ، وقتى او را يافتى وى را بقتل برسان يا از شهر تبعيدش كن و السّلام سپس حكم فرماندارى كوفه را به وى تسليم نمود . مسلم بن عمرو باهلى متوجه بصره و بر عبيد اللَّه بن زياد وارد شد و نامهء يزيد را با حكم فرماندارى ابن زياد به او تسليم كرد . ابن زياد همان ساعت دستور داد كه فردا براى مسافرت بكوفه مهيا باشند . سپس از بصره خارج شد و برادرش عثمان را خليفهء خويشتن قرار داد و . . . سيد بن طاوس مينگارد : امام حسين پس از اين جريان نامه‌اى براى گروهى از اشراف بصره نوشت و ايشان را براى يارى نمودن و اطاعت خويشتن دعوت نمود . آن نامه را به وسيلهء ابو رزين كه سليمان نام داشت و دوست يا غلام آن حضرت بود براى آنان فرستاد ، از جمله اشراف بصره ، يزيد بن مسعود نهشلى و منذر بن جارود عبدى بودند . يزيد بن مسعود بنى تميم و بنى حنظله و بنى سعد را احضار كرد . هنگامى كه حاضر شدند گفت : اى بنى تميم ! مقام و حسب و نسب من در ميان شما چگونه است ؟ گفتند : به به ! بسيار خوب است ! به خدا قسم كه تو براى ما پشت و پناه ميباشى ، تو از نظر فخر و شرافت گل سر سبد هستى ، و در اين باره حق تقدم دارى . يزيد بن مسعود گفت : من شما را براى يك موضوع مهم خواسته‌ام كه با شما مشورت كنم و در بارهء آن از شما استعانت نمايم . آنان گفتند : به خدا قسم كه نصيحت تو خير است و ما نظريهء تو را ميپسنديم دستور بده تا انجام دهيم ! گفت : معاويه مرد ، به خدا قسم كه هلاكت و نابود شدن وى كارها را آسان نمود ! آگاه باشيد كه پايهء جور و گناه درهم شكست و اركان ظلم متزلزل شد . معاويه يك امرى را احداث نمود كه به گمان خودش آن را محكم و پايدار كرده ولى هيهات كه ارادهء او عملى شود . معاويه فعاليت كرد ولى دچار سستى گرديد مشاوره نمود ولى مخذول و متروك شد .