تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
( 000 ، 70 ) نفر سوار بود . ابن زياد گفت : هر كسى كه متصدى قتل حسين شود رياست هر شهرى را كه بخواهد به او داده مىشود ولى كسى جواب وى را نداد ابن زياد عمر بن سعد را خواست و به آن ملعون گفت : اى عمر ! من در نظر دارم كه تو شخصا متصدى حرب حسين شوى . عمر گفت : مرا از اين مأموريت معاف بدار . ابن زياد گفت : تو را معاف نمودم ، ولى آن رياستنامهء شهر رى را كه به تو داده‌ايم بما مسترد كن ! عمر گفت : پس يك امشبى به من مهلت بده تا در اين امر فكر كنم . ابن زياد گفت : مانعى ندارد . عمر بن سعد متوجه منزل خود شد و در بارهء اين مأموريت ننگ‌آور با قوم و برادران خود و افرادى كه مورد وثوق وى بودند مشورت كرد . ولى احدى از آنان راجع به اين موضوع به عمر اشاره‌اى نكرده و اجازه نداد . شخصى نزد عمر بن سعد بود كه قبلا با پدرش دوست و مردى خير خواه بود و او را كامل ميگفتند . او همانطور كه از نامش هم معلوم مىشود مردى عاقل و كامل و متدين و صاحب رأى بود . وى بعمر بن سعد گفت : چه شده كه تو را اين طور در حال فعاليت و حركت مىبينم ، مگر چه تصميمى دارى ! ؟ عمر بن سعد گفت : من رياست و سر لشكرى اين لشكر را عهده‌دار شده‌ام كه بجنگ حسين بروم . جز اين نيست كه قتل حسين و اهل بيت او براى من مثل يك لقمه‌اى است كه آن را بخورم . يا نظير يك شربت آبى است كه آن را بياشامم هنگامى كه حسين را شهيد نمايم متوجه ملك رى خواهم شد . كامل به عمر بن سعد گفت : اف بر تو باد ! ! تو در نظر دارى حسين را كه پسر دختر پيامبر اسلام است شهيد كنى ؟ اف بر تو و دين تو ! اى عمر ! آيا سفيه و از راه هدايت گمراه‌شده‌اى . آيا نميدانى كه بجنگ چه كسى ميروى ؟ و با چه كسى ميجنگى ؟
إِنَّا لِلَّه وَ إِنَّا إِلَيْه راجِعُون
! ! به خدا قسم اگر دنيا و ما فيها به من داده شود كه يك نفر از امت حضرت
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 326 | العلامة المجلسي / محمدجواد نجفى