تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
حسين ادا نمودى . در كتاب عقد الفريد مينگارد : معاويه عمرو بن عاص را خواست و به وى گفت : راجع به حسين با من مشورتى بكن ! عمرو عاص گفت : نظريهء من اين است كه حسين را از مدينه با خود بسوى شام ببرى و روابط اهل عراق را با وى قطع نمائى و روابط وى را هم با اهل عراق قطع كنى . معاويه گفت : منظور تو اين است كه از دست حسين راحت شوى و مرا دچار اشكال‌هاى حسين نمائى ! اگر تو در مقابل حسين بتوانى صبر كنى من نيز ميتوانم . و اگر نخواهم نسبت به حسين بدرفتارى كنم بايد با وى قطع رحم نمايم . سپس عمرو عاص را وادار كرد تا سعيد بن عاص را آورد . معاويه به سعيد گفت : اى ابو عثمان ! تو راجع به حسين و من چه نظريه‌اى دارى ؟ گفت : تو از حسين راجع به آيندهء خود خوف دارى ، تو بعد از خود فرزندى بجاى ميگذارى كه حسين را از پاى درخواهدآورد و بر او سبقت خواهد گرفت . تو حسين را نظير درخت خرما بگذار تا آب بياشامد و در هوا بالا رود ، هر چه بالا رود به آسمان نخواهد رسيد . 7 - در تفسير فرات بن ابراهيم از ابو الجاريه و اصبغ بن نباته ( بضم نون ) روايت مىكند كه گفتند : مروان حكم ( بفتح حاء و كاف ) در مدينهء طيبه سخنرانى كرد و به حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام ناسزا گفت . هنگامى كه مروان از منبر فرود آمد امام حسين عليه السّلام وارد مسجد شد . به آن حضرت گفتند : مروان به حضرت امير ناسزا گفت . فرمود : آيا امام حسن در مسجد نبود ؟ گفتند : چرا . فرمود : حسن چيزى نگفت ! ؟ گفتند : نه . امام حسين در حالى كه چون شيرى خشمناك بود قيام كرد و پس از اينكه نزد مروان آمد به وى فرمود : اى پسر زن كبود چشم ! اى پسر زن ملخ خوار ! سر تو به جائى رسيده كه به حضرت امير ناسزا بگوئى ! ؟ مروان در جوابش گفت : تو كودك