تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
دشمنان خدا مسلط شده‌اند از اهل شام قرار داده است . آن روز در مسجد جامع دمشق احنف بن قيس و صعصعة بن صوحان كه اهل عراق بودند حاضر بودند . احنف به صعصعه گفت : آيا كافى است كه من در مقابل معاويه قيام كنم ؟ صعصعه گفت : بلكه من براى جواب وى كافى هستم . سپس قيام كرد و گفت : اى پسر ابو سفيان ! سخنرانى و تبليغ خود را كردى و در ارادهء خويشتن كوتاهى ننمودى . ولى چگونه مىشود سخنان تو درست باشد ، در صورتى كه تو بظلم و قهر بر ما غلبه يافتى ، و از طريق تجبر و ستم بر ما خلافت ميكنى ، به غير حق بر ما نزديك شده‌اى ، بوسيلهء اسباب فراوانى بر ما مستولى گرديده‌اى ، اما اينكه مدح اهل شام را گفتى من كسى را نديدم كه از ايشان بيشتر مطيع مخلوق و سرپيچتر از امر خالق باشد ، اينان گروهى هستند كه تو دين و بدنشان را بوسيلهء مال دنيا خريده‌اى ، اگر به ايشان عطائى بكنى تو را حمايت و يارى ميكنند ، و اگر به آنان عطا نكنى دست از يارى تو برميدارند و تو را رها مينمايند . معاويه گفت : اى پسر صوحان ! ساكت باش ! به خدا قسم اگر من هيچ جرعهء غيظ و غضبى را نياشاميده بودم كه از حلم افضل و از كرم نيكوتر باشد ، مخصوصا در مقابل شخصى مثل تو و احتمال صاحبان تو تو سخن خود را اعاده نميكردى ! صعصعه پس از اين جواب نشست و معاويه اين شعر را سرود : من جاهل آنان را از باب حلم و بزرگوارى پذيرفتم و حلم با قدرت يكنوع فضلى است از كرم . 22 - شيخ مفيد در كتاب مجالس از عبد الملك لخمى نقل مىكند كه گفت : حارثة بن قدامه سعدى كه مردى محترم بود بر معاويه وارد شد . در آن موقع احنف بن قيس و حباب مجاشعى با معاويه بر فراز تخت بودند . معاويه به حارثه گفت : تو كيستى ؟ گفت : من حارثة بن قدامه ميباشم . معاويه گفت : گمان نميكنم تو ( شخصيتى داشته ) باشى . آيا تو بيشتر از يك زنبور عسل خواهى بود ! ؟