تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
بنى هاشم و بنى اميه مواجه شد ترسيد كه مبادا شورش و انقلابى رخ دهد لذا گفت : من از اين اطلاعى دارم ، گفتند : تو اطلاع خود را شرح بده ، زيرا ما همه بگفتهء تو راضى ميباشيم . معاويه گفت : من شهادت مىدهم كه پيامبر اسلام اين ديوار را به اسامة بن زيد داد ، اى اسامه ! برخيز و ديوار خود را تصاحب كن ، مبارك تو باشد ! آنگاه اسامة با هاشميون برخاستند و معاويه را تحسين نمودند . عمرو بن عثمان متوجه معاويه شد و گفت : خدا از طرف قوم و خويش به تو جزاى خير ندهد ، تو سخن ما را تكذيب و دليل ما را باطل و طعنهء دشمن را بر ما مسلط كردى ! معاويه گفت : اى عمرو ! واى بر تو ! وقتى من ديدم اين جوانان بنى هاشم كناره‌گيرى كردند ياد آن موقعى آمدم كه چشم آنان در صفين از زير زره متوجه من بود ، نزديك بود كه عقل من از دست برود ، اى پسر عثمان ! من از ايشان در امان نيستم ، و حال آنكه آن مصيبت را دچار پدرت عثمان نمودند ، آنان با من منازعه نمودند تا اينكه با يك زحمت بزرگ از دست ايشان نجات يافتم . اكنون تو برگرد تا اينكه با خواست خدا تلافى اين ديوار تو را خواهم كرد . مؤلف گويد : ابن ابى الحديد از ابن عباس نقل مىكند كه گفت : امام حسن عليه السّلام نزد معاويه كه در يك مجلس كوچكى بود رفت و نزد پاى وى نشست . معاويه آن سخنانى كه بايد بگويد گفت . آنگاه گفت : عائشه مرا لايق مقام خلافت نميداند و گمان مىكند اين مقام را بناحق تصاحب نموده‌ام ، عائشه را با اين كار چه كار ! ! خدا عائشه را مىآمرزد ، پدر اين شخصى كه اينجا نشسته ( يعنى امام حسن ) با من در بارهء امر خلافت منازعه كرد كه خدا او را قبض روح نمود . امام حسن عليه السّلام فرمود : اى معاويه ! از اين موضوع تعجب ميكنى ؟ گفت : آرى و اللَّه . فرمود : آيا تو را از مطلبى كه تعجب آن از اين بيشتر است آگاه نكنم ؟ گفت : چه مطلبى ؟ فرمود : تو در صدر مجلس نشسته باشى و من نزد پاهاى تو !