مصاحب و قوللرآقاسى و امير شكارباشى و بيگلربيگى كوهكيلويه كه به مرافقت مشار اليه در الكاى خراسان قشلاق نموده بودند ، به تاخت و تالان اطراف و جوانب معسكر نكبت اثر ايشان پرداخته سرو زندهء بىشمار روانهء دربار اقبال مىساختند . و رستم خان دكنى كه تير روى تركش آن سپاه مشوّش بود در حينى كه بختان بيك با اتباع خود در پاى قلعهء نوزاد به سر مىبرد عدّت و كثرت لشكر بىپا و سر خود را نظر به قلت اتباع بختان بيك غنيمت شمرده عزيمت نوزاد نمود و چون بختان بيك و غازيان مصلحت در معارضهء هنود نديدند رخت اقامت به پاى قلعهء فولاد كشيدند . و اين تغيير مكان را رستم خان مذكور فتح نمايان نام نهاده ، با كمال عجب و غرور از آنجا به كنار رود هيرمند نقل مكان نموده ، مقارن آن غازيان شيردل جان فشان كه همراه حاجى منوچهر خان به دفع فتنهء معاندان روان بودند مانند باد وزان بر اثر سردار خود كه جمّازه سوار طريق ايلغار پيموده بود در اردوى بختان بيك بار اقامت گشودند و بعد از جمعيّت آن دو فوج ظفر خاصيّت تيغ زمرّدفام به قصد اعدام اعداى گمنام از نيام كشيده متوجّه مقصد گرديدند و در خلال اين احوال خبر قرب ورود عساكر ظفر مآل به اتّفاق على قلى خان سپهسالار در آن حدود انتشار و اشتهار يافته برهمزن هنگامهء جاه و جلال رستم خان دكنى گرديد و بعد از شنيدن اين اخبار پاى ثبات و قرارش از جاى رفته به ناچار شبى به روز و روزى به شب مىآورد تا مسموع وى گرديد كه حاجى منوچهر خان بيگلربيگى استرآباد به دستيارى جرأت سرشار و پايمردى اعتقاد به جگر گوشهء صاحب ذو الفقار از سپاه و لشكر بىشمار وى « 1 » انديشه ناكرده در نيم فرسنگى معسكر وى بار اقامت گشود و خبر قرب ورود سپهسالار عساكر ظفر شعار نيز جزء اخير علت تامهء فرار وى گرديده ، از داراشكوه استدعاى رخصت مراجعت به صوب قندهار نمود و داراشكوه به صلاح و صوابديد امراى صاحب وجود هنود ، صرفهء كار و صلاح روزگار خود را در طلب كردن رستم خان ديده او را به قندهار طلبيد . و مقارن آن خبر آمدن سپهسالار و
هامش
( 1 ) . الف ، ب : روى .