او را بشناسد و مردم نشناسند . اينها چراغهاى هدايت و سرچشمههاى دانشاند . فتنههاى تيره و تار از پيرامونشان زدوده شود . اينها پرحرف نيستند و جفا و ريا نمىكنند . » « 1 »
فاطمه عليها السلام در بلنداى قلّهء عفاف و تقوا و پاكىِ دامن و حجب و حيا و متانت و وقار قرار داشت ، هرگز هواى نفس بر او چيره نشد ، بلكه هالهاى از پاكدامنى و پارسايى و تقوا و طهارت او را احاطه كرده بود و به حق از همان خاندانى بود كه خداى تعالى دربارهءشان فرمود :
إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً
انسبن مالك گويد : پيامبر خدا پرسيد : « ما خير للنساء ؟ » ؛ براى زنان چه چيز بهتر و پسنديدهتر است ؟ » و ما ندانستيم چه بگوييم . على عليه السلام نزد فاطمه عليها السلام رفت و از اين سخن پيامبر او را خبر داد . فاطمه گفت : « چرا در پاسخ نگفتيد : « خير لهنّ ألّا يرين الرجال و لا يرونهنّ » ؛ « بهترين چيز براى زنان اين است كه مردان آنها را نبينند و آنها مردان را نبينند . » على عليه السلام برگشت و سخن زهرا را براى پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل كرد . پيامبر به على گفت چه كسى اين سخن را به تو آموخت ؟ پاسخ داد : « فاطمه » . پيامبر فرمود : « فاطِمَةُ بِضْعَةٌ مِنّي » « فاطمه پارهء وجود من است . »
فاطمه عليها السلام نمادى از حيا بود كه به او مَثَل مىزدند . حيا ، شاخهاى از ايمان است ، حيا خصلتِ صالحان و زيورِ دوشيزدگانِ پارسا و آراسته است . حيا ، جز ثمرِ خير ، ندهد و مانعِ حق و حق جويى نگردد و به باطل ترغيب نكند . حيا چيزى است و خجلت چيز ديگر .
هنگامى كه سخن از حياى فاطمه مىگوييم ، با حيايى منحصر به فرد و بىنظير مواجه مىشويم . آن حضرت با اسماء بنت عميس بود كه شروع به گريه كرد و گريهاش فزونى گرفت ! اسماء از اين گريه بُهت زده شد ، پرسيد : « فاطمه ! علت گريه شما چيست ؟ » پاسخ فاطمه به اين سؤال عقل را مبهوت مىكند . فاطمه كه سراسر وجودش حيا بود ، در حوادث بعد از مرگ فكر مىكرد ؛ چيزى كه كمتر كسى به آن مىانديشيد . گريهء فاطمه براى اين بود كه چون مرگ در رسد و غسل و كفن شود و بر تختههاى چوب حمل گردد و
هامش
( 1 ) - سنن دارمى ، ج 1 ، ص 93