را براى فروش به بازار مكه آوردند . حكيم بن حزام او را براى خديجه خريد . خديجه نيز وى را به رسول خدا ( ص ) بخشيد .
پدر زيد پس از مدتى از محل او آگاه شد و به همراه برادرش به مكّه آمد و پيش ابوطالب رفته ، گفت : فرزند ما با برادرزادهء شما ، محمّد است ، به او بگو يا او را بفروشد يا آزادش كند . پيامبر فرمود : زيد آزاد است ، هر كجا مىخواهد برود . آن دو خوشحال شدند .
حضرت كسى را به دنبال زيد فرستاد . وقتى زيد آمد ، پرسيد : اينها را مىشناسى ؟ زيد گفت : آرى ، اين پدر من است . حضرت فرمود : مرا نيز مىشناسى ؛ اكنون به ميل خويش ، مىتوانى همراه پدرت به خانواده و قبيلهء خود به روى ، يا پيش من بمانى . پدر زيد با اصرار از او خواست به قبيله و خانوادهاش ملحق شود ، امّا زيد گفت : من از محمّد جدا نمىشوم و هيچ كس را بر او مقدّم نمىدارم . حارثه گفت : واى بر تو ! بندگى و بردگى را بر آزادى و خانواده خود ترجيح مىدهى ؟ زيد گفت : آرى ، آنچه من از اين مرد ديدهام بر همه كس ترجيح دارد . پدر او را تهديد به طرد از خود كرد تا شايد زيد جوان دست از محمّد ( ص ) بردارد و به خانوادهاش بازگردد ، امّا زيد كه گمشدهء خود را يافته بود ، درخواست پدر را نپذيرفت و گفت : من از او جدا نخواهم شد . حارثه رو به اطرافيان و سران عرب كرد و گفت :
اى مردم قريش ، شاهد باشيد كه زيد فرزند من نيست . پيامبر ( ص ) كه چنين ديد دست زيد را گرفت و به كنار كعبه برد و در اجتماع قريش چنين اعلام كرد :
اى مردم ، شاهد باشيد كه زيد فرزند من است ، او از من ارث مىبرد و من از او . « 1 »
بنا به نقلى چون پدر زيد از علاقهء رسول خدا به او آگاه گرديد ، خوشحال شده ، به موطن خود بازگشت . « 2 »
بدين ترتيب ، زندگانى پر فراز و نشيب زيد با زندگانى رهبر اسلام پيوند خورد . از اين فراز زندگى زيد مىتوان به دو نكته پىبرد : نخست اينكه ، زيد پس از آنكه به نزد حضرت محمّد ( ص ) آمد ، پيامبر را سرپرستى مهربان و بزرگوار يافت و هرگز احساس بردگى نكرد ،
هامش
( 1 ) . پيغمبر و ياران را بشناسيد ، ج 3 ، ص 89 - 90 .
( 2 ) . اصابه ، ج 1 ، ص 563 - 564 .