گفت : اين روغن را براى چه كسى ميخواهى ؟ گفت : براى حسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام ، گفت : مرا نزد آن حضرت ببر .
هنگامى كه آن شخص سياه بحضور امام حسن مشرف شد گفت :
يا ابن رسول اللَّه ! من غلام تو هستم ، پول اين روغن را از تو نخواهم گرفت ، ولى تو دعا كن خدا يك پسر صحيح و سالمى به من عطا كند كه شما خاندان را دوست داشته باشد ، زيرا هنگامى كه من از زن خود مفارقت نمودم وى در حال وضع حمل بود .
امام حسن به وى فرمود : بسوى منزل خود برو ، زيرا خداى رؤف يك پسر صحيح و سالم به تو عطا كرده است .
آن مرد فورا متوجه منزل خويشتن گرديد و ديد كه زوجهاش يك پسر صحيح و سالم آورده آنگاه بسوى امام حسن مراجعت كرد و براى ولادت آن پسر دعاى خير در حق آن حضرت نمود .
وقتى امام حسن از آن روغن به پاى مبارك خويشتن ماليد هنوز از جاى خود بر نخواسته بود كه ورم پاهايش بر طرف گرديدند .
4 - در كتاب : كافى همين روايت را نقل كرده و افزوده كه امام حسن فرمود : خدا به تو پسرى عطا كرده كه از شيعيان ما خواهد بود .
5 - در كتاب : خرائج مينگارد : روايت شده كه حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام در رحبه بود . مردى برخاست و به آن حضرت گفت : من از رعيتها و اهل شهرهاى تو ميباشم .
حضرت امير فرمود : تو از رعيتها و اهل شهرهاى ما نيستى . بلكه پادشاه روم فرستاده مسائلى را از معاويه پرسش نمايند ، چون معاويه از جواب آنها عاجز شده است لذا تو را براى خاطر آن مسائل نزد من فرستاده .
آن مرد گفت : راست گفتى يا امير المؤمنين ، معاويه مرا مخفيانه نزد تو فرستاد ، ولى تو از اين موضوع آگاه شدى ، در صورتى كه غير از خداى عليم كسى از اين راز آگاه نبود .
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 365
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٦٥