2 - در كتاب : خرايج از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود :
يك روز امام حسن به امام حسين و عبد اللَّه جعفر كه مقروض شده بودند فرمود :
معاويه جوائزى براى شما فرستاده كه در فلان روز در اول ماه بشما خواهد رسيد .
چون روز اول ماه فرا رسيد همانطور كه حضرت مجتبى فرموده بود جوائز معاويه وارد شد .
حضرت امام حسن قرضهاى فراوانى را كه داشت از آن جوائز ادا كرد .
باقيماندهء آن را بين اهل بيت و شيعيان خويشتن توزيع نمود . حضرت امام حسين هم قرضهاى خود را از آن جوائز ادا نمود و يك سوم باقيماندهء آن را ميان اهل بيت و دوستان خود تقسيم كرد و ما بقى را براى عيال خويشتن فرستاد .
عبد اللَّه بن جعفر نيز قرض خويشتن را ادا نمود و ما بقى را براى خوشباش معاويه به فرستادهء وى عطا كرد .
هنگامى كه اين خبر به معاويه رسيد مال فراوانى براى او فرستاد .
3 - نيز در همان كتاب از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود :
حضرت امام حسن مجتبى پياده از مكه متوجه مدينهء طيبه شد ، پاهاى مباركش متورم گرديدند . به آن حضرت گفته شد : اگر سوار شوى اين ورم پاهايت بر طرف خواهد شد .
فرمود : ابدا سوار نخواهم شد ، ولى موقعى كه وارد منزل بعدى شويم شخص سياه چهرهاى باستقبال ما مىآيد كه روغنى دارد ، آن روغن براى اين ورم مفيد مىباشد ، روغن را از او بخريد و در بارهء قيمتش مضايقه منمائيد .
يكى از غلامان آن حضرت گفت : در جلو منزلى نيست كه يك چنين دوائى را بفروشند ؟
فرمود : چرا ، در جلو ما خواهد بود . وقتى چند ميلى راه رفتند ناگاه ديدند آن شخص سياه چهره باستقبال ايشان آمد . امام حسن بغلام خود فرمود : اين همان شخص است ، برو روغن را از او خريدارى كن . وقتى نزد او رفت و روغن خواست وى
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 364
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٦٤