يا رسول اللَّه ! آيا ايشان پسران تو ميباشند ؟ فرمود : ايشان پسران دختر و پسران پسر عم من هستند . همان پسر عمى كه محبوبترين مردان است نزد من ، همان پسر عمى كه گوش و چشم من است ، همان پسر عمى كه نفس او نفس من و نفس من نفس او است . همان كه من از براى حزن وى محزون مىشوم و او براى حزن من محزون ميگردد .
من گفتم : يا رسول اللَّه ! من از اين عملى كه شما با اين دو نوجوان انجام ميدهى بسيار تعجب ميكنم ! ! رسول اعظم اسلام در جوابم فرمود : بشنو تا برايت بگويم ! بدان موقعى كه مرا به آسمان بردند و داخل بهشت شدم در يكى از باغهاى بهشت بدرختى برخوردم كه از بوى خوش آن بسيار تعجب نمودم ! ! جبرئيل گفت : يا محمّد ! از اين درخت تعجب منماى ! زيرا بوى ميوهء آن از بوى خودش نيكوتر است . جبرئيل همچنان از ميوهء آن درخت بعنوان تحفه براى من مياورد و من از خوردن آنها ملول نميشدم ، سپس بدرخت ديگرى مرور كرديم ، جبرئيل گفت :
يا محمّد ! از ميوهء اين درخت بخور ، زيرا اين درخت شبيه به همان درختى است كه از ميوهء آن خوردى ، بلكه اين درخت از نظر طعم و خوشبوئى از آن بهتر است .
جبرئيل همچنان از ميوهء آن درخت به من ميداد و من آن را مىبوئيدم و ملول نميشدم .
گفتم : اى برادرم جبرئيل ! من در ميان اشجار درختى خوشبوتر و نيكوتر از اين دو درخت نديدم ! ؟
گفت : يا محمّد ! آيا نام اين دو درخت را ميدانى ؟ گفتم : نه . گفت : يكى از آنها حسن و نام ديگر حسين است . يا محمّد ! اكنون كه به طرف زمين برگشتى فورا با زوجهات خديجه مضاجعت بكن ، زيرا خوشبوئى ميوهء اين دو درختى كه خوردى از تو خارج مىشود و فاطمهء زهراء براى تو متولد خواهد شد .
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 352
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٥٢