تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
كرديم ديديم يك آهو با بچهء خود آمده و يك گرگ بدنبالش بود كه آن را بجانب پيامبر خدا ميرانيد تا اينكه بحضور آن حضرت رسيدند . آن آهو با زبان فصيح گفت : يا رسول اللَّه ! من دو بچه داشتم كه يكى از آنها را شكارچى شكار كرد و بحضور شما آورد . اين يكى از برايم باقى ماند و من به وى دل خوش كرده بودم در همين ساعت مشغول شير دادن وى بودم كه شنيدم گوينده‌اى ميگفت : اى آهو ! بچهء خود را بسرعت نزد حضرت محمّد برسان ، زيرا حسين در حضور جدش ايستاده و نزديك است كه گريان شود و ملائكه عموما سر از صومعهء عبادت برداشته‌اند . اگر حسين گريان شود ملائكهء مقرب خدا براى گريهء او گريان خواهند شد . نيز شنيدم گوينده‌اى ميگفت : اى آهو ! قبل از اينكه اشك حسين جارى شود خود را به وى برسان ! و الا اين گرگ را بر تو مسلط ميكنم تا تو را با بچه‌ات بخورد . يا رسول اللَّه ! من با اينكه زمين برايم در هم پيچيده شده مسافت دورى را طى كرده‌ام و با بچه‌ام بحضور تو مشرف شده‌ام من پروردگار خود را ستايش ميكنم قبل از اينكه اشك حسين به صورتش بچكد خود را بشما رساندم . در همين موقع بود كه صداى اصحاب به تهليل ( يعنى گفتن لا إله الا اللَّه ) و تكبير بلند شد و پيغمبر خدا صلى اللَّه عليه و آله دعاى خير و بركت در حق آن آهو نمود . امام حسين هم آن بچه آهو را نزد مادرش زهرا آورد و آن بانو بىنهايت مسرور و خوشحال شد . از سلمان فارسى روايت شده كه گفت : يكوقت كه فصل انگور نبود انگور براى پيغمبر عاليمقام اسلام بعنوان هديه آوردند . آن حضرت به من فرمود : دو فرزندم حسن و حسين را بياور تا با من از اين انگور بخورند . من براى جستجوى ايشان متوجه منزل فاطمهء زهراء شدم ولى آنان را نيافتم . به منزل خواهرشان ام كلثوم رفتم و ايشان را نيافتم . برگشتم و پيامبر اعظم را آگاه نمودم ،