من ديدم پيغمبر خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم يك حلهاى بحسين ميپوشيد كه از لباسهاى دنيوى نبود . گفتم : يا رسول اللَّه ! اين چه حلهاى است ؟ فرمود :
اين هديهاى است كه خدا براى حسين عطا كرده است . محتويات آن پر جبرئيل مىباشد . من امروز كه روز زينت است اين لباس را بحسين ميپوشانم ، من حسين را دوست مىدارم .
39 - در كتاب : خرايج از مقداد بن اسود كندى روايت مىكند كه گفت :
رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله براى يافتن حسن و حسين كه از خانه بيرون رفته بودند خارج شد و من هم با آن حضرت بودم . ناگاه افعى را روى زمين ديدم ، وقتى آن افعى آمدن رسول خدا را احساس نمود بر پا ايستاد ، ارتفاع آن از يك درخت خرما بلندتر بود و از شتر ضخيمتر بود ، از دهانش آتش خارج ميشد ، من از ديدن آن دچار هول و ترس شدم .
موقعى كه آن افعى پيغمبر خدا را ديد گويا : نظير نخ گرديد . پيامبر خدا متوجه من شد و فرمود : آيا ميدانى اين افعى چه ميگويد ؟ گفتم : خدا و رسول داناترند .
فرمود : ميگويد : خداى را سپاسگزارم كه مرا از دنيا نبرد تا اينكه نگهبان دو فرزند پيغمبر خدا شدم . پس از اين نظرم بدرخت خرمائى افتاد كه آن را نديده بودم . زيرا هرگز قبل از آن روز درختى در آن موضع نديده بودم . بعد از آن روز هم آمدم كه آن درخت را پيدا كنم ولى پيدا نكردم . آن درخت بر سر حسنين سايه انداخته بود .
پيامبر معظم اسلام در ميان حسنين نشست ، در ابتداء سر حسين را روى زانوى راست خود و بعد سر حسن را روى زانوى چپ خويشتن نهاد ، سپس دهان خود را در دهان حسين گذاشت تا آن حضرت بيدار شد و گفت :
اى پدر ! و دوباره خوابش رفت . حسن هم بيدار شد و گفت : اى پدر ! و دوباره خوابش رفت .
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 300
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٠٠