سپس حضرت امير بحضور رسول اعظم اسلام آمد و گفت : پدر و مادرم بفدايت يا رسول اللَّه ! يكى از اين دو شير بچهء مرا بده من بياورم كه شما خسته نشوى .
پيغمبر خدا به حضرت امام حسن فرمود : حاضرى روى شانهء پدرت به روى ؟
گفت : يا جدا ! به خدا قسم كه روى شانهء تو را بيشتر دوست دارم .
آنگاه پيامبر خدا به امام حسين فرمود : آيا ميروى روى شانهء پدرت ؟
گفت : يا جدا به خدا قسم كه من هم با برادرم حسن همعقيده هستم ، زيرا روى شانهء تو بودن از براى من و حسن از روى شانهء پدرم محبوبتر است .
سپس حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله ايشان را به منزل فاطمهء اطهر آورد . فاطمهء زهرا مقدارى خرما براى حضرت حسنين آورد ، ايشان خوردند و خوشحال گرديدند .
پس از اين جريان پيغمبر خدا به حضرت حسنين فرمود : برخيزيد و كشتى بگيريد ، ايشان برخاستند كه كشتى بگيرند ، حضرت زهراى اطهر كه بدنبال كارى رفته بود مراجعت نمود و شنيد كه پيامبر خدا به امام حسن ميگويد :
برخيز و با حسين كشتى بگير و او را به زمين بزن ! فاطمهء اطهر گفت : پدر جان ! تعجب ميكنم كه تو پسر بزرگتر را به پسر كوچكتر مسلط ميكنى ! ؟
حضرت رسول فرمود : دختر جان ! تو راضى نيستى كه من به حسن بگويم :
با حسين كشتى بگير و او را به زمين بزن ، در صورتى كه اين حبيب من جبرئيل به حسين ميگويد : با حسن كشتى بگير و او را به زمين بزن و . . .
26 - در كتاب : كامل الزياره از حضرت امير صلى اللَّه عليه و آله روايت مىكند كه فرمود :
پيغمبر عظيم الشأن اسلام به من ميفرمود : يا على ! من بعد از اين دو كودك احدى را دوست نخواهم داشت . زيرا خداى سبحان مرا مأمور كرده كه ايشان و هر كسى كه ايشان را دوست داشته باشد دوست بدارم .
27 - نيز در همان كتاب از عمر بن حصين ( بضم حاء و فتح صاد ) روايت مىكند كه گفت :
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 297
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٩٧