تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
هنگامى كه چشم مبارك پيغمبر خدا بايشان افتاد سرفه كرد ، وقتى آن مار صداى سرفهء رسول خدا را شنيد به كنار رفت و به سخن در آمد و گفت : پروردگارا ! من تو و ملائكهء تو را شاهد ميگيرم كه ايشان دو شير بچهء پيغمبر تو ميباشند . من ايشان را نگاهدارى كردم و در حالى كه صحيح و سالم بودند به پيامبر تو سپردم . پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله به آن مار فرمود : از چه گروهى هستى ؟ گفت : من فرستادهء اجنه ميباشم كه نزد تو آمده‌ام . فرمود : كدام اجنه ؟ گفت : از اجنهء نصيبين كه گروهي از بنى مليح ميباشند . ما يكى از آيات قرآن را فراموش كرده‌ايم ، مرا فرستاده‌اند كه تو آن آيه را بما ياد دهى . وقتى به اين موضع رسيدم شنيدم منادى به من گفت : اى مار ! اين دو كودك شير بچگان پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله ميباشند ، ايشان را از آفات و بليات و حوادث شب و روز نگاه دارى نما ، من ايشان را حفظ نمودم و در حالى كه سالم بودند به تو سپردم ، آنگاه آن مار آيه‌اى را كه فراموش شده بود ياد گرفت و رفت . پس از اين جريان پيغمبر عاليقدر اسلام صلى اللَّه عليه و آله امام حسن را روى شانهء راست و امام حسين را روى شانهء چپ خود گرفت و مراجعت نمود . موقعى كه حضرت امير از اين داستان آگاه شد متوجه حضرت رسول گرديد . بعضى از اصحاب به پيامبر خدا گفتند : يا رسول اللَّه ! پدر و مادرم بفدايت يكى از اين دو فرزند خود را به من بده بياورم كه خسته نشوى . فرمود : برو خدا سخن تو را شنيد و مقام تو را شناخت . شخص ديگرى با آن حضرت ملاقات كرد و گفت : پدر و مادرم بفدايت اجازهء بده يكى از اين دو كودك را من بياورم كه تو خسته نشوى ، فرمود : برو ، خدا سخن تو را شنيد و مقام تو را شناخت .
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 296 | العلامة المجلسي / محمد نجفى