تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
اى فاطمه ! موقعى كه نزد پدر بزرگوارت رفتى سلام اسماء بنت عميس را به آن حضرت برسان . در همان حينى كه اسماء اين سخن را ميگفت حضرت حسنين عليهما السّلام از راه رسيدند و گفتند : اسماء ! مادر ما در يك چنين ساعتى بخواب نميرفت ! ؟ گفت : مادر شما خواب نرفته ، بلكه از دنيا رفته است . امام حسن روى نعش مادر افتاد و جسد مقدس او را حركت ميداد و ميفرمود : مادر جان ! قبل از اينكه روح از بدن من مفارقت كند با من تكلم كن ! آنگاه امام حسين آمد و پاهاى مبارك مادر را حركت ميداد و ميبوسيد و ميفرمود : مادر جان ! من فرزند تو حسينم . قبل از اينكه متلاشى شوم و بميرم با من صحبت كن ! اسماء بايشان گفت : اى فرزندان پيغمبر اسلام نزد پدرتان على برويد و آن حضرت را از فوت مادرتان آگاه نمائيد . حضرت حسنين از خانه خارج و متوجه مسجد شدند ، هنگامى كه نزديك مسجد شدند صدا به گريه بلند كردند . گروهى از صحابه بحضور ايشان آمدند و گفتند : براى چه گريانيد ! ؟ خدا چشم شما را نگرياند ! شايد نظر شما بجاى جدتان رسول خدا افتاد و از كثرت علاقه‌اى كه به آن داريد گريان شديد ؟ فرمودند : نه ، آيا نه چنين است كه مادر ما از دنيا رحلت كرده است ؟ حضرت امير عليه السّلام پس از شنيدن اين خبر جانگداز برو در افتاد و فرمود : اى دختر حضرت محمّد ! من غم و اندوه خود را بعد از تو به كه بگويم ؟ من درد دلهاى خود را براى تو ميگفتم ، اكنون براى چه كسى درد دل كنم ؟ آنگاه آن اشعارى را كه قبلا ترجمه كرديم سرود . سپس به اسماء فرمود : فاطمهء زهراء را غسل بده ، حنوط كن ، كفن بپوشان . موقعى كه غسل و كفن آن بانوى معظمه خاتمه يافت نماز بر بدنش خواندند و شبانه