ميكنند كه فرمود : شبى كه بخانهء على رفتم دچار جزع و فزع شدم ، گفتم :
اى بانوى زنان ! ترسيدى ! ؟ فرمود : آرى ، زيرا شنيدم كه زمين با حضرت گفتگو ميكرد و آن حضرت هم با زمين مشغول گفتگو بود ، وقتى من اين جريان را براى پدرم پيغمبر شرح دادم ، آن بزرگوار سجدهء طولانى بجاى آورد ، آنگاه سر مبارك خود را بلند كرد و به من فرمود :
اى فاطمه ! مژده باد تو را بپاكيزگى نسل ، زيرا خداى توانا شوهر تو را بر سائر مردم فضيلت و برترى داده است و به زمين دستور فرموده كه اخبار خود و آنچه را كه در شرق و غرب آن رخ دهد براى حضرت على عليه السّلام شرح دهد .
27 - در كتاب : كامل الزياره و كتاب : اقبال نيز به چند طريق اين موضوع را نقل نمودهاند .
28 - در كتاب : كشف الغمه از حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود :
من بحضور رسول خدا رفتم و فاطمهء اطهر را خواستگارى نمودم ، يكى از كنيزانم به من گفت : آيا ميدانى كه فاطمهء اطهر را از رسول اكرم خواستگارى نمودهاند ؟ گفتم : نه ، گفت : آرى ، او خواهان دارد ، چه مانعى دارد كه نزد پيغمبر خدا مشرف شوى تا زهراء را براى تو تزويج نمايد ؟ من گفتم : آخر من چيزى ندارم كه ازدواج نمايم ! ؟ گفت : اگر تو نزد پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله مشرف شوى حتما فاطمه را به تو خواهد داد ، وى همچنان مرا وادار مينمود تا اينكه بالاخره من بحضور حضرت رسول مشرف شدم ، آن برگزيدهء خدا خيلى با عظمت و با ابهت بود ، وقتى در حضور آن بزرگوار نشستم سكوت اختيار نمودم . به خدا قسم كه قدرت سخن گفتن نداشتم .
رسول اعظم صلى اللَّه عليه و آله و سلم به من فرمود : براى چه نزد من آمدى ، آيا حاجتى دارى ؟
من سكوت كردم ، فرمود : شايد براى خواستگارى فاطمهء آمده باشى ؟ گفتم : آرى فرمود ! آيا چيزى دارى كه با او ازدواج نمائى ؟ گفتم : نه به خدا قسم ، فرمود :
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 138
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٣٨