هنگامى كه رسول خدا از مسافرت بازگشت و چشم مباركش به آن كساء افتاد آثار غضب در صورت مقدسش مشاهده شد و نزد منبر نشست ، فاطمهء زهراء گردنبند و دو گوشوار و النگو و پرده را بحضور پدر بزرگوارش فرستاد و پيغام داد كه اينها را در راه خدا مصرف كن ! موقعى كه آنها را برسول خدا تقديم كردند سه مرتبه فرمود : پدرش بفداى او باد كه كار خوبى كرده ، محمّد و آل محمّد را با دنيا چه كار ! زيرا ايشان براى آخرت آفريده شدهاند و دنيا از براى ايشان خلق شده است .
در روايت احمد ميگويد : پيغمبر فرمود : اينان اهل بيت منند و من دوست ندارم چيزهاى طيب و طاهر خود را در دنيا داشته باشند .
فضهء خادمه
: ابو القاسم قشيرى در كتاب خود از شخصى نقل مىكند كه گفت :
من در صحرا از كاروان دور افتادم و با زنى مصادف شدم ، به وى گفتم : كيستى ؟
گفت : و قل سلام فسوف تعلمون وقتى به او سلام كردم و گفتم : اينجا چه كار ميكنى ؟
گفت :
مَنْ يَهْدِ اللَّهُ
فلا مضل له ، گفتم : از جن يا انس ميباشى ؟ گفت :
يا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ
، گفتم : از كجا ميائى ؟ گفت :
يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ
، گفتم بكجا ميروى ؟ گفت :
وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ
، گفتم : چند وقت است كه از قافله دور افتادى ؟
گفت :
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ
. . .
فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ
، گفتم : آيا به غذا اشتها دارى ؟
گفت :
وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَأْكُلُونَ الطَّعامَ
، من به وى غذا دادم ، گفتم : آهسته برو ، تعجيل منماى ! گفت :
لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها
، گفتم : بيا تا تو را در عقب خويش سوار كنم ، گفت :
لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا
، وقتى من پياده شدم و او را سوار كردم ، گفت :
سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا
.
موقعى كه بغافله رسيديم به وى گفتم : تو كسى را در اين قافله دارى ؟ گفت :
يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ
. . .
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ
. . . ،
يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ
. . . ،
يا مُوسى إِنِّي أَنَا اللَّهُ
.