فاطمه گفت : به خدا قسم از هيبتى كه پدرم دارد نتوانستم با آن حضرت سخن بگويم ! على و زهراء عليهما السّلام با يك ديگر براى عرض حاجت بحضور پيغمبر اكرم آمدند .
رسول خدا فرمود : گويا حاجتى داشته باشيد ؟
على گفت : كنيزى براى فاطمه ميخواهيم .
رسول معظم خدا فرمود : نه ، من اين كار را نميكنم ، بلكه اين اسيرها را ميفروشم و پول آنها را براى اهل صفه به مصرف ميرسانم .
آنگاه تسبيح حضرت زهراء را به آن بانو تعليم داد ( صفه بضم صاد سايبانى بوده در مسجد پيغمبر خدا كه فقراى مهاجرين در آنجا بسر ميبردند ) .
در كتاب شيرازى مينگارد : هنگامى كه فاطمهء زهرا شرح حال خود را گفت و از رسول خدا يك كنيزى تقاضا نمود پيامبر اكرم گريان شد و فرمود :
اى فاطمه ! قسم به حق آن خدائى كه مرا بپيامبرى مبعوث نموده تعداد 400 نفر مرد فقير در مسجد من زندگى ميكنند كه غذا و لباسى ندارند ، اگر من از يك خصلتى نميترسيدم خواستهء تو را انجام ميدادم ، اى فاطمه ! من نميخواهم كه اجر و ثواب تو نصيب يك كنيز شود « 1 » من ميترسم كه على بن ابى طالب فرداى قيامت پيش خدا حق خود را از تو مطالبه نمايد .
سپس حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله تسبيح معروف را به آن بانو تعليم داد .
حضرت على بن ابى طالب با خوشحالى فراوان بفاطمه فرمود :
گر چه تو به منظور حاجت دنيوي بحضور پدرت مشرف شدى ولى خداي رؤف
هامش
( 1 ) شايد منظور اين باشد كه چون انجام دادن امور خانه از براى زن خيلى ثواب دارد لذا رسول خدا بفاطمه ميفرمايد : من دوست دارم آن ثوابها را تو ببرى - و شايد منظور اين باشد كه اگر قيمت يك كنيز زر خريد را به يكى از اهل صفه ميدادند ثواب آن براى خود آن كنيز بود . ولى اگر آن كنيز زر خريد را بفاطمه ميداد آن ثواب از بين ميرفت . مترجم .