سخن قاطع مىگفت و به عدالت قضاوت مىكرد . دانش از زواياى وجودش سرازير و حكمت از زواياى وجودش به زبان مىآمد . از دنيا و شكوه آن وحشت داشت و با شب و خلوت آن انس مىگرفت . در ميان ما ، مانند يكى از ما بود . وقتى او را صدا مىزديم ، جوابمان مىداد و چون از او چيزى مىخواستيم ، به ما مىداد . به خدا سوگند ، با اين كه با ما خودمانى بود ، به سبب مهابتش ، با او سخن نمىگفتيم و براى احترامش ، به او نزديك نمىشديم .
اگر تبسّم مىكرد ، از سرِ خوشى و خودپسندى نبود و اگر سخن مىگفت ، كلامش از روى حكمت و گفتار نهايى بود . دينداران را بزرگ مىداشت ، و به تهىدستان محبت مىكرد . ثروتمند را در باطلش به طمع نمىانداخت و ضعيف را از حقّش نااميد نمىكرد . من گواهى مىدهم ، او را در يكى از جايگاههايش - در حالى كه شب ، پردههاى ظلمت خود را فرو افكنده بود - در محرابش ايستاده ديدم كه ريش خود را در مشت گرفته ، مانند مار گزيده به خود مىپيچيد ، و مانند فردى محزون ، گريه مىكرد و مىگفت :
اى دنيا ! اى دنيا ! از من دور شو . آيا مرا طلب مىكنى يا عاشق من شدهاى ؟ مجال تو نزديك نشده ، دور است . غير مرا فريب بده . به تو احتياجى ندارم . تو را سه طلاقه كردم كه رجوعى در آن نيست ؛ چرا كه زندگانى تو كوتاه ، ارزش تو كم ، و آرزويت كوچك است . آه از توشهء كم و درازى گذرگاه ، و دورى سفر و بزرگى جاى ورود . « 1 »
هامش
( 1 ) . يا دنيا ، يا دنيا ، إليك عنّي أبِي تعرّضتِ ؟ أم لي تشوّقتِ ؟ لاحانَ حينك ، هيهات ، غرّي غيري ، لاحاجة لي فيك ، قد طلّقتُك ثلاثاً لارجعةَ فيها ، فعيشُك قصير ، وخطرُك يسير ، وأملُك حقير ، آه مِن قلّةِ الزّاد وطولِ المجاز ، وبعدِ السّفر وعظيمِ المورد .