لَيْسَ لَهُ ؛ « 1 »
خويشاوندى مرا قطع ، و روزهايم را تباه كردند و حق مرا پَس زدند و مقام بزرگ مرا كوچك شمردند و بر كشمكش با من هم آوا شدند . بر مرد براى به تأخير انداختن حقّش خرده گرفته نمىشود ؛ عيب بر كسى است كه آنچه را از آنِ او نيست مىگيرد .
فرصتها
الفُرَصُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ ؛ « 2 »
فرصتها ، مثل عبور ابرها مىگذرد .
غرور
الإعْجابُ يَمنَعُ مِنَ الإزْديادِ ؛ « 3 »
مغرور شدن ، از افزونى جلوگيرى مىكند .
عمر كوتاه دنيا
الأمرُ قَريبٌ ، والإصْطِحابُ قَليلٌ ؛ « 4 »
كار [ انتقال از اين سرا ] نزديك ، و همراهى [ با دنيا ] اندك است .
صاحب چشم
أضاءَ الصُّبحُ لِذي عَينَين ؛ « 5 »
صبح ، بر آن كه دو چشم دارد ، روشن شد .
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، فيض الاسلام ، 1167 ، ح 157 .
( 2 ) . همان ، 1096 ، ح 20 .
( 3 ) . همان ، 1167 ، 158 .
( 4 ) . همان ، ح 159 .
( 5 ) . همان ، 1168 ، ح 160 .