على بن ابىطالب عليه السلام رسيد كه حضرت فاطمه عليها السلام دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله هم كنارش بود و حسن بن على عليه السلام كه كودكى بود در آغوش مادرش بود . ابوسفيان گفت : اى لعى ، تو از هر كس ديگر به من نزديكترى و نيازى دارم كه تا آن را به دست نياورم ، هرگز باز نخواهم گشت . نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله برايم شفاعت كن . [ حضرت على عليه السلام ] فرمود : تو را چه مىشود ؟ ابوسفيان گفت : به خدا سوگند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله تصميمى گرفته است كه هيچ كس توان سخن گفتن دربارهء آن را با وى ندارد . آن گاه ابوسفيان رو سوى فاطمه زهرا عليها السلام كرد و گفت : اى دختر محمد ! آيا مىتوانى به اين فرزندت بگويى كه به مردم امان دهد تا هميشه سرور و سيد عرب باشد ؟ [ حضرت فاطمه عليها السلام ] پاسخش داد : به خدا سوگند كه فرزندم به سنّى نرسيده كه به مردم امان دهد و [ اگر هم امان دهد ] كسى را عليه رسولخدا صلى الله عليه و آله امان نخواهد داد . ابوسفيان گفت : مىبينم كه اوضاع برايم بسيار دشوار شده است ، مرا پندى ده ، [ حضرت على عليه السلام ] فرمود : به خدا سوگند چيزى نمىدانم كه به كارت آيد ولى تو سرور و بزرگ بنىكنانه هستى ، پس برخيز و به مردم پناه آور و پس از آن به ديار خود بازگرد . گفت : آيا گمان مىكنى كه بزرگى خاندان كنانه به كارم مىآيد ؟
فرمود : نه ، به خدا سوگند كه چنين گمانى ندارم ولى چيز ديگرى نمىتوانم به تو بگويم .
ابوسفيان به مسجد رفت و گفت : اى مردم ، من به مردم پناه آوردهام آن گاه سوار بر شتر خود شد و رفت و هنگامى كه به ميان قريش رسيد گفتند : ابنهشام چه كردهاى ؟ گفت :
نزد [ عمر ] بن خطاب رفتم ولى او را پستترين دشمن خود ( و به قولى دشمنترين دشمنانم ) يافتم . ابناسحاق مىگويند : [ در ادامه ] گفت : پس از آن نزد على عليه السلام آمدم او را از همه نرمخوتر يافتم و پندى به من داد كه بدان عمل كردم و به خدا سوگند نمىدانم كه اين كار فايدهاى داشت يا خير ؟ گفتند : چه دستورى به تو داد ؟ گفت : به من دستور داد كه به اين مردم پناهآورم من همچنين كردم . گفتند : آيا محمد صلى الله عليه و آله با اين كار تو موافقت كرد ، گفت : خير . گفتند : پس واى بر تو به خدا سوگند كه آن مرد [ حضرت على عليه السلام ] تو را به بازى گرفته است .
رسول خدا صلى الله عليه و آله به مردم دستور داد كه آماده شوند ، ابوبكر نزد دخترش عايشه آمد .
شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام ( فارسى ) — صفحة 178
مساهمون: محمد مقدس
ص١٧٨