و اگر گفته شود : دگرگونى افراد از كودكى به نوجوانى ، جوانى و مردانگى و سپس سالمندى و سالخوردگى يعنى ضعف و سستى است ، مى گوييم : دگرگونى امتها نه در ماديات ، بلكه در معنويات است ، زيرا آنچه افراد را به يكديگر پيوند مىدهد و از آنان امتى مىسازد ، روابط معنوى آناناست ؛ اينكه گفته شود امتها نيز داراى جوانى و سالخوردگى هستند درست نيست ، زيرا معنويات با گذشت عمر انسان ، به ضعف نمىگرايند و حتى با سالخورده شدن انسان به بالاترين مرتبه خود مىرسند ، ولى ممكن است موانعى برسر راه امتها قرار گيرد و آنها از حركت در مسير كمال بازدارد و به سوى فروپاشى و ازهمپاشيدگى منحرف سازد ، اين حركت نخواستنى است و امتها به رغم طبيعت خود ، وادار به آن مىشوند .
امت اسلامى در روند دگرگونى خود حركتى طبيعى داشت ؛ فرهنگهاى كهنى را كه رو به زوال بودند ، بهخود جذب كرد و پرچم تمدن را بر دوش گرفت و توشهء دانش و معرفت تقديم جهانيان نمود و با اصول خود ، امپراتورىهاى قديمى را درنورديد و پرچم توحيد را برفراز سرزمينهاى بتپرست و دوگانهپرست به اهتزاز درآورد و براى اسلام ، دورانى طلايى بهوجود آورد كه تسامح ، بزرگترين عامل شكوفايى و اعتلاى آن بود و معلوم نيست كه اگر مىتوانست به اين راه ادامه دهد ، بشريت را به چه مرتبه از پيشرفت مىرساند .
ولى در اين ميان گرفتار بيمارىها و موانعى شد كه نه تنها آنرا از حركت باز داشت بلكه ، از مسيردگرگونى نيز منحرف ساخت و به راه ضعف و فروپاشى كشاند و زمانى كه بسيارى از عناصر شخصيت خود را از دست داد نتوانست در برابر هيولاى حكام خود مقاومت كند ؛ آنها وحدت امت را درهم شكستند و گرفتار تفرقهاش ساختند و سپس استعمار پديدار شد و بر تفرقه و پراكندگىهاى آن افزود و روند فروپاشى آنرا شتاب بخشيد . بهاين ترتيب چنان ضعف و ناتوانى بر آن مستولى گشت كه تعصبهاى كور جاى انديشه آزاد و درست را گرفت ؛ به مرور زمان ديدگاهها و نظرات را تقدّس بخشيد و در شمار معتقدات و اصول باورهاى خود تلقى كرد و
قصة التقريب ، أمة واحدة ، ثقافة واحدة ( سرگذشت تقريب يك فرهنگ ؛ يك امت ) ( فارسى ) — صفحة 192
مساهمون: خسرو شاهى
ص١٩٢