باقى نماند ؛ ولى آنها همگى با همهء لشكريان و وحشىگرىهايى كه داشتند ، رفتند و زمين از لوث وجودشان پاك شد و اين خاك ، تبديل به معبد و مسجدى براى عابدان و ساجدان گرديد .
سرانجام قرن اخير [ قرن بيستم ميلادى ] فرا رسيد كه در آن مكتبها و رژيمهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى جديد و نوظهورى مبتنى بر ماترياليسم خالص يا بر الحاد آشكار و انكار وجود خدا ، شكل گرفتند ؛ سردمداران مكاتب مزبور مدعى بودند كه اصول و بنيادهاى آنان ، سعادت بشر را تحقق مىبخشد ، ولى در عمل و زمانى كه نوبت به پيادهكردن اين اصول رسيد ، ناتوانى و ناشايستگى و كوتاهى آنها در ادارهء امور زندگى عيان گرديد و بسيارى از اصول آنها دستخوش تغيير و تبديل شد و اى بسا با اصول و بنيادهايى كنار آمدند كه پيشتر با آن مخالفت كرده بودند .
دين مورد يورش همهء اين دستهجات و گروههاى الحادى قرار گرفت ؛ در كشورهايى كليساها را تعطيل كردند و در كشورهاى ديگرى در مساجد را بستند .
ولى نتيجه چه شد ؟
اگر هر يكصدنفر يا صدهاهزارنفر كليسا يا مسجدى داشتند كه در آن گردهم مىآمدند ، اينك هر يك نفر مسجد يا كليسايى براى خود داشت كه آنرا در درون خود بنا كرده بود .
و اگر شعائر دينى تعطيل شد يا متناسب با شرايط محيطى ، به آنها بىتوجهى گرديد ، جوهر دين - يعنى ايمان به وجود قدرتى فراتر از همهء قدرتها - به شكل درست آن در دلها باقى ماند و انسان آنرا حس كرد يا تحت تأثير تبليغات خصمانه ، از درك آن عاجز ماند .
به ديگر سخن ، نتيجهاى كه بهدست آمد عكس آنچيزى بود كه گمان برده بودند ؛ برخى حوادث و جرياناتى كه پيش آمد ، تأثير بسزايى در تقويت دين و حتى احياى آن - هرچند هيچگاه دين نمرده بود - بر جاى گذاشت .
اين مكتبها به دليل ناتوانى در خوشبخت ساختن انسان به كنار زده خواهند شد و
قصة التقريب ، أمة واحدة ، ثقافة واحدة ( سرگذشت تقريب يك فرهنگ ؛ يك امت ) ( فارسى ) — صفحة 102
مساهمون: خسرو شاهى
ص١٠٢